قدر عزیزاتونو بدونید!:+)...؛ | کپــــ

۲۸ نظر گزارش تخلف
★ᴋᴘᴏᴘ ᴡᴏʀʟᴅ★
★ᴋᴘᴏᴘ ᴡᴏʀʟᴅ★

دلم برای رفتن خونه مادربزرگ پدربزرگ و حس کردن بوی آتیش تو بعد از ظهر تنگ شده

دلم برای زمانی که بچه بودم و خونه مادربزرگ پدربزرگم با دختر داییم بازی میکردم تنگ شده

دلم برای وقتایی که مادربزرگم برامون غذا درست میکرد تنگ شده

دلم برای زمان هایی که هممون دور هم جمع بودیم و داییم ساندویچ برامون درست میکرد تنگ شده

دلم برای زمانایی که به مادربزرگم سرمیزدم و هی بوسش میکردم تنگ شده.

دلم برای تابستونی که پیششون بودم و با هم طالبی و چیزای دیگه می‌خوردیم ، حرف می‌زدیم ، مسخره بازی در می‌آوردیم ، بدجوری تنگ شده

دلم برای وقتایی که قربون صدقم میرفتی و همیشه دهنم غذا میزاشتی تنگ شده

دلم برای وقت هایی که خونمون بودی و میشستی رو مبل و سریال غزل رو نگاه میکردی باهام تنگ شده

دلم واسه صبحایی که خواب بودم و منو با بوس و لوس کردنات بیدار میکردی تنگ شده

دلم برای خنده هات تنگ شده:) برای حرف زدنات.. برای همچیت!:)

کاش.. کاشکی میتونستم زمان رو یه عقب برگردونم و برای یبارم که شده هممون دور هم باشیم..و بتونم پیشت باشم

ولی دیگه الان هیچی مثل قبل نمیشه... مامانجون..همه کس من...من تورو برای همیشه از دست دادم:) ولی همیشه به یاد من هستی ، همیشه سر روزای مهم باهم جشن می‌گیریم حتی اگه نباشی.با نبودن تو ما هم دیگه نمی‌ریم محل زندگیت ... تنها کسی که بهم اهمیت میداد تو بودی...بعضی وقتا دوست دارم زودی بیام پیشت:) .. چرا زود ترکم کردی..ولی بازم می‌دونم از اینکه مردی و توی دنیای دیگه ای راحت شدی، دیگه درد نمیکشی ))
بچه ها واقعا قدر عزیزاتونو بدونید روزی میرسه که اونا هم از بینمون میرن پس تا میتونید باهاشون وقت بگذرونید:)

شاید از بیرون عادی باشم ولی از درون داغونم..وقتایی که تنهام گریه میکنم...
من دیگه هیچوقت اون آدم سابق نمیشم...

نظرات (۲۸)

Loading...

توضیحات

قدر عزیزاتونو بدونید!:+)...؛ | کپــــ

۲۵ لایک
۲۸ نظر

دلم برای رفتن خونه مادربزرگ پدربزرگ و حس کردن بوی آتیش تو بعد از ظهر تنگ شده

دلم برای زمانی که بچه بودم و خونه مادربزرگ پدربزرگم با دختر داییم بازی میکردم تنگ شده

دلم برای وقتایی که مادربزرگم برامون غذا درست میکرد تنگ شده

دلم برای زمان هایی که هممون دور هم جمع بودیم و داییم ساندویچ برامون درست میکرد تنگ شده

دلم برای زمانایی که به مادربزرگم سرمیزدم و هی بوسش میکردم تنگ شده.

دلم برای تابستونی که پیششون بودم و با هم طالبی و چیزای دیگه می‌خوردیم ، حرف می‌زدیم ، مسخره بازی در می‌آوردیم ، بدجوری تنگ شده

دلم برای وقتایی که قربون صدقم میرفتی و همیشه دهنم غذا میزاشتی تنگ شده

دلم برای وقت هایی که خونمون بودی و میشستی رو مبل و سریال غزل رو نگاه میکردی باهام تنگ شده

دلم واسه صبحایی که خواب بودم و منو با بوس و لوس کردنات بیدار میکردی تنگ شده

دلم برای خنده هات تنگ شده:) برای حرف زدنات.. برای همچیت!:)

کاش.. کاشکی میتونستم زمان رو یه عقب برگردونم و برای یبارم که شده هممون دور هم باشیم..و بتونم پیشت باشم

ولی دیگه الان هیچی مثل قبل نمیشه... مامانجون..همه کس من...من تورو برای همیشه از دست دادم:) ولی همیشه به یاد من هستی ، همیشه سر روزای مهم باهم جشن می‌گیریم حتی اگه نباشی.با نبودن تو ما هم دیگه نمی‌ریم محل زندگیت ... تنها کسی که بهم اهمیت میداد تو بودی...بعضی وقتا دوست دارم زودی بیام پیشت:) .. چرا زود ترکم کردی..ولی بازم می‌دونم از اینکه مردی و توی دنیای دیگه ای راحت شدی، دیگه درد نمیکشی ))
بچه ها واقعا قدر عزیزاتونو بدونید روزی میرسه که اونا هم از بینمون میرن پس تا میتونید باهاشون وقت بگذرونید:)

شاید از بیرون عادی باشم ولی از درون داغونم..وقتایی که تنهام گریه میکنم...
من دیگه هیچوقت اون آدم سابق نمیشم...