میراث‌ِسُکوت

۲ نظر گزارش تخلف
مـارتیـس'
مـارتیـس'

-اینجا، در انتهایِ شب، آغوشم را برایِ هیاهویِ شما باز گذاشته‌ام. هر غصه‌ای که دارید، هر تشویشی که مثلِ خوره به جانتان افتاده، بیاورید و در سکوتِ من بگذارید. من شبیه یک ساحلِ دورافتاده‌ام که موج‌هایِ خروشان و طوفانیِ قلب‌هایِ شما را می‌پذیرد؛ بیایید و سنگینیِ واژه‌هایی را که رویِ شانه‌هایتان بند نمی‌شود، به من بسپارید. من بلد هستم این بارها را کجا پنهان کنم تا هیچ‌کس متوجه‌یِ بارِ اضافه‌ای که بر دوشِ این ساحل است، نشود.

اما وقتی از من می‌پرسید «تو چطور؟»، نگاهتان را به افق بدوزید؛ نپرسید که در آن سویِ این دیوارهایِ بلند چه می‌گذرد. پشتِ این چهره‌یِ آرام، نقشه‌ای از سرزمین‌هایی است که هیچ‌کس راهش را بلد نیست؛ سرزمینی که خورشید در آن خیلی وقت است غروب کرده، اما کسی برایِ طلوعش هم دعا نمی‌کند. آنجا، در آن گوشه‌یِ دنجِ ناپیدا، سازه‌هایی هستند که ذره‌ذره در حالِ فروریختن‌اند، اما من اجازه نمی‌دهم حتی صدایِ ریزشِ یک آجرش به بیرون درز کند


من ترجیح می‌دهم تماشاگرِ طوفان‌هایِ شما باشم؛ ترجیح می‌دهم آن آینه‌ای باشم که تصویرِ رنجِ دیگران را می‌بیند و بازتاب می‌دهد، نه آن‌که خودش را نشان دهد. بگذارید این سکوت، تنها حاکمِ این اتاق بماند؛ چرا که برخی زخم‌ها، اگر در معرضِ نور قرار بگیرند، شاید هرگز التیام نیابند. من نگهبانِ آن سرزمینِ ویرانم، و هیچ‌کس نباید بداند که آنجا، پشتِ این آرامشِ سرد، آیا هنوز زمینی برایِ ایستادن باقی مانده است یا نه....

_مـارتیـس
شــــشــــم شـــهــــریـــورمـــــاه405

نظرات (۲)

Loading...

توضیحات

میراث‌ِسُکوت

۳۵ لایک
۲ نظر

-اینجا، در انتهایِ شب، آغوشم را برایِ هیاهویِ شما باز گذاشته‌ام. هر غصه‌ای که دارید، هر تشویشی که مثلِ خوره به جانتان افتاده، بیاورید و در سکوتِ من بگذارید. من شبیه یک ساحلِ دورافتاده‌ام که موج‌هایِ خروشان و طوفانیِ قلب‌هایِ شما را می‌پذیرد؛ بیایید و سنگینیِ واژه‌هایی را که رویِ شانه‌هایتان بند نمی‌شود، به من بسپارید. من بلد هستم این بارها را کجا پنهان کنم تا هیچ‌کس متوجه‌یِ بارِ اضافه‌ای که بر دوشِ این ساحل است، نشود.

اما وقتی از من می‌پرسید «تو چطور؟»، نگاهتان را به افق بدوزید؛ نپرسید که در آن سویِ این دیوارهایِ بلند چه می‌گذرد. پشتِ این چهره‌یِ آرام، نقشه‌ای از سرزمین‌هایی است که هیچ‌کس راهش را بلد نیست؛ سرزمینی که خورشید در آن خیلی وقت است غروب کرده، اما کسی برایِ طلوعش هم دعا نمی‌کند. آنجا، در آن گوشه‌یِ دنجِ ناپیدا، سازه‌هایی هستند که ذره‌ذره در حالِ فروریختن‌اند، اما من اجازه نمی‌دهم حتی صدایِ ریزشِ یک آجرش به بیرون درز کند


من ترجیح می‌دهم تماشاگرِ طوفان‌هایِ شما باشم؛ ترجیح می‌دهم آن آینه‌ای باشم که تصویرِ رنجِ دیگران را می‌بیند و بازتاب می‌دهد، نه آن‌که خودش را نشان دهد. بگذارید این سکوت، تنها حاکمِ این اتاق بماند؛ چرا که برخی زخم‌ها، اگر در معرضِ نور قرار بگیرند، شاید هرگز التیام نیابند. من نگهبانِ آن سرزمینِ ویرانم، و هیچ‌کس نباید بداند که آنجا، پشتِ این آرامشِ سرد، آیا هنوز زمینی برایِ ایستادن باقی مانده است یا نه....

_مـارتیـس
شــــشــــم شـــهــــریـــورمـــــاه405