Skip to main content
۲۳ بازدید

  • دریا
  • EXO-BTS-ZAHRA ( منعکس شده مین شوگا )
  • 나는 항상 네 편이다《▪EXO~BTS▪》
  • .:M.ARMY:.
  • Kairah
  • [❣❀ℳ♡[❣❀BTS♡

فیک اگه بابام بفهمه _ پارت هفتاد و پنج

قلب همه مچاله شد. دیدن جیمین تو اون وضعیت همه رو آشفته میکرد.
جیمین: از اولش هم تلاش برای خلاص شدن بی فایده بود. من پسر یه خانواده سرشناسم و بلاخره باید یه روزی با دختر یه خانواده سر شناش ازدواج میکردم....حالا دیگه مهم نیست فردا باشه یا ۱۰ سال دیگه....من بلاخره اسیر میشدم پس....پس فقط ....
بغضشو خورد و گفت: فقط لطفا به مراسم عروسیم بیاین و کنارم باشین. میگن عروسی ادم مهم ترین شب زندگیشه.... میخوام کنار دوستام باشم.
اشکاش بی مهابا صورتشو خیس میکرد.
جین زمزمه کرد: جیمین....
اشکای جین هم شروع به چکیدن کرد. بچه ها با ناراحتی به جیمین نگاه میکردن. رپمان از جاش بلند شد و دستشو گذاشت رو شونه های جیمین.
رپمان: نگران نباش پسر. حتی اگه فردا بمیرم هم جنازمو میارم تو مراسمت و کنارت میمونم. تو فردا ۶ تا ساقدوش خواهی داشت که برات ارزوی خوشبختی کنن!
بغضشو خورد و جیمینو بغل کرد. جیمین چیزی نگفت و اجازه داد اشکاش توی اغوش برادر بزرگترش فرود بیان.

رپمان با ناراحتی کتش رو تنش کرد. به ساعت نگاه کرد. ۷ صبح بود. سوییچ ماشینشو برداشت و از خونه بیرون زد. دنبال جین و شوگا و جی هوپ رفت و باهم رفتن به سالن عروسی. کوکی و وی هم از اون طرف اومدن. همه کنار هم ایستاده بودن. خدمتکارا و گارسونا این طرف و اونطرف میدویدن و سالن رو اماده میکردن.
همه چیز بی نقص به نظر میرسید. یه سالن فوقالعاده شیک تو یک هتل بی نظیر. با انواع غذاها و دسر ها و دوتا از معروف ترین دی جی های شهر. این عروسی ای بود که همه ارزوشونو داشتن.
رپمان به ساعتش نگاه کرد و گفت: پس چرا جیمین نیومد؟
هنوز حرفش تموم نشده بود که کسی از پشت سرش گقت: من اینجام.
همه برگشتن سمت صدا. جیمین بود. یه کت و شلوار مشکی جذب با پیرهن مردونه سفید که بدجور بهش میومد پوشیده بود. موهاشو بالا داده بود و کراواتشو سفت بسته بود. گریم داشت. اما بچه ها کاملا از روی قیافه خسته ش فهمیدن که دیشب جقدر گریه کرده.
جیمین خندید و گفت: خوش تیپ شدم نه؟
بازم خندید. لعنتی! وقتی اینجوری میخندید و وانمود میکرد همه چی خوبه بیشتر از هر زمان دیگه ای بچه هارو ازار میداد.
جین: جیمین...
جیمین: هی بخندین عوضیا! امشب عروسیمه! دیگه رفتم قاطی مرغا پس...
قبل اینکه جیمین حرفشو کامل کنه ، پدر جیمین صداش کرد: پسرم! بیا اینجا به اقای شین سلام کن.
شین پدر مین هیوری بود.
جیمین: الان بابا.



گزارش تخلف