والفجر مقدماتی 2 ( شهید ابراهیم هادی )

۰ نظر گزارش تخلف
یا ابوالفضل العباس (ع) ۲ ⁦♥️
یا ابوالفضل العباس (ع) ۲ ⁦♥️

... حدود دوازده کیلومتر پیاده روی کردیم.رسیدیم به اولین کانال در جنوب فکه.بچه ها دیگر رمقی برای حرکت نداشتند.
ساعت نه نیم شب یکشنبه ۱۷ بهمن ماه بود.با گذاشتن پل های متحرک و نردبان،از عرض کانال عبور کردیم.سکوت عجیبی در منطقه حاکم بود.عراقی ها حتی گلوله ای شلیک نمی کردند!
یک ربع بعد به کانال دوم رسیدیم.از آن هم گذشتیم.با بیسیم به فرماندهی اطلاع داده شد.
چند دقیقه ای نگذشته بود که به کانال سوم رسیدیم.
ابراهیم هنوز مشغول بود و در کنار کانال دوم بچه ها را کمک می کرد.خیلی مواظب نیرو ها بود چون در اطراف کانال ها پر از میدان های مین و موانع مختلف بود.
خبر رسیدن به کانال سوم،یعنی قرار گرفتن در کنار پاسگاه های مرزی و شروع عملیات.
اما فرمانده گردان بچه ها را نگه داشت و گفت:طبق آنچه در نقشه است باید بیشتر راه می رفتیم اما خیلی عجیبه هم زود رسیدیم هم از پاسگاه ها خبری نیست!
تقریبا همه بچه ها از کانال دوم عبور کردند.یکدفعه آسمان فکه مثل روز روشن شد!!
مثل اینکه دشمن با تمام قوا منتظر بوده،بعد هم شروع به شلیک کردند.از خمپاره و توپخانه گرفته تا تیربارها که در دور دست قرار داشت.آنها از همه طرف به سوی ما شلیک کردند!
بچه ها هیچ کاری نمی توانستند انجام دهند.موانع خورشیدی و میدان های مین جلوی هر حرکتی را گرفته بود.
تعداد کمی از بچه ها وارد کانال سوم شدند.بسیاری از بچه ها در میان خاک های رملی گیر کردند.همه به این طرف و آن طرف می رفتند.بعضی از بچه ها می خواستند با عبور از موانع خورشیدی در داخل دشت سنگر بگیرند اما با انفجار مین به شهادت رسیدند‌.:`(
اطراف مسیر پر از مین بود.ابراهیم این را می دانست،برای همین به سمت کانال سوم دوید و با فریادهایش اجازه رفتن به اطراف را نمی داد...

شهدا را یاد کنید با ذکر یک صلوات :)

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

والفجر مقدماتی 2 ( شهید ابراهیم هادی )

۹ لایک
۰ نظر

... حدود دوازده کیلومتر پیاده روی کردیم.رسیدیم به اولین کانال در جنوب فکه.بچه ها دیگر رمقی برای حرکت نداشتند.
ساعت نه نیم شب یکشنبه ۱۷ بهمن ماه بود.با گذاشتن پل های متحرک و نردبان،از عرض کانال عبور کردیم.سکوت عجیبی در منطقه حاکم بود.عراقی ها حتی گلوله ای شلیک نمی کردند!
یک ربع بعد به کانال دوم رسیدیم.از آن هم گذشتیم.با بیسیم به فرماندهی اطلاع داده شد.
چند دقیقه ای نگذشته بود که به کانال سوم رسیدیم.
ابراهیم هنوز مشغول بود و در کنار کانال دوم بچه ها را کمک می کرد.خیلی مواظب نیرو ها بود چون در اطراف کانال ها پر از میدان های مین و موانع مختلف بود.
خبر رسیدن به کانال سوم،یعنی قرار گرفتن در کنار پاسگاه های مرزی و شروع عملیات.
اما فرمانده گردان بچه ها را نگه داشت و گفت:طبق آنچه در نقشه است باید بیشتر راه می رفتیم اما خیلی عجیبه هم زود رسیدیم هم از پاسگاه ها خبری نیست!
تقریبا همه بچه ها از کانال دوم عبور کردند.یکدفعه آسمان فکه مثل روز روشن شد!!
مثل اینکه دشمن با تمام قوا منتظر بوده،بعد هم شروع به شلیک کردند.از خمپاره و توپخانه گرفته تا تیربارها که در دور دست قرار داشت.آنها از همه طرف به سوی ما شلیک کردند!
بچه ها هیچ کاری نمی توانستند انجام دهند.موانع خورشیدی و میدان های مین جلوی هر حرکتی را گرفته بود.
تعداد کمی از بچه ها وارد کانال سوم شدند.بسیاری از بچه ها در میان خاک های رملی گیر کردند.همه به این طرف و آن طرف می رفتند.بعضی از بچه ها می خواستند با عبور از موانع خورشیدی در داخل دشت سنگر بگیرند اما با انفجار مین به شهادت رسیدند‌.:`(
اطراف مسیر پر از مین بود.ابراهیم این را می دانست،برای همین به سمت کانال سوم دوید و با فریادهایش اجازه رفتن به اطراف را نمی داد...

شهدا را یاد کنید با ذکر یک صلوات :)

مذهبی