_ابــدیــتــی از دوری_ کـپـــ
نه بر زمین بود و نه در آسمان،
نه در نزدیکیِ لمسشدنی و نه در دوردستِ خیال،
نه سراسر حقیقت و نه تماماً افسانه…
میانِ برزخی از نور و سایه،
فرشتهای میزیست به نامِ شیطان.
او نیز چون دیگر فرشتگان،
از جنسِ روشنایی بود و فرمان،
اما در دلش رازی داشت که هیچ بالی تابِ حملش را نداشت:
او عاشقِ خدایش بود.
هر روز،
ساعتها در سکوتِ سپیدِ ابدیت،
به سوی معشوق خیره میشد؛
لبخندی آرام بر لب،
چنانکه گویی همهی هستی
در تماشای همان نگاه خلاصه میشد.
با این همه،
هرگز چهرهی خدا را ندیده بود
عشقش بیتصویر بود،
اما بیکران.
روزی که خدا خواست
در کالبدِ آن مجسمههای گِلی
نَفَسِ روح بدمد،
میبایست بر پیشانیشان بوسه زند؛
بوسهای که جان میآفرید.
اما فرشتگان را تابِ دیدارِ آن رخسار نبود.
فرمان آمد که سجده کنند،
چشم بر خاک بدوزند
تا نگاهشان از آن نورِ بیحجاب نسوزد.
همه سر به سجده نهادند
جز او.
شیطان،
با دلی آکنده از اشتیاقی سرکش،
از فرمان سر پیچید؛
نه از سرِ تکبر،
که از شوقِ دیدن.
خواست یکبار،
تنها یکبار،
چهرهی معشوق را ببیند
آنگونه که عاشق،
بیواسطه،
به دیدارِ محبوب میرود.
و دید.
و همان یک نگاه
برای ابد کافی بود
تا آسمان از او خالی شود.
پس رانده شد
نه به نیستی،
که به جهانی موازی با بهشت؛
جهانی از آتش و تنهایی،
که نامش را جهنم نهادند.
اکنون بگویید:
چگونه میتواند آن فرشتهی تبعیدی
چهرهی معشوق را فراموش کند؟
چگونه حسودی نکند
به انسانهایی که با یک بوسه جان گرفتند،
اما بیآنکه بدانند
چه چهرهای بر آنان خم شد؟
او نه دشمنِ انسان بود
و نه دشمنِ خدا؛
او تنها عاشقی بود
که بهایِ دیدن را
با ابدیتی از دوری پرداخت...
_جـــئــــون هــــاردِن'
11:46 • چـهـارشـنـبـه بـیـسـت و سـومِ اردیـبـهـشـت مــاهِ ســالِ 1405
نظرات