_
غم، یک اتفاق نیست.
هیچکس در یک روز غمگین نمیشود.
غم، آرامآرام در انسان تهنشین میشود؛مثل جوهری که در آب میریزد.اول خیال میکنی رنگِ آب عوض نشده،بعد میبینی دیگر هیچ قطرهای از آن، شفافنیست.
عجیب است...آدمها از خاطرهها فرار میکنند،غافل از اینکه خاطرهها هیچوقت دنبالِ آدم نمیدوند.آنها فقط میایستند...
سالها در گوشهای از ذهن،بیآنکه صدایی داشته باشند.
و یک روز،بوی عطری،تکهای موسیقی،یا نوری که از پنجره روی زمین افتاده...همهچیز را از نو بیدار میکند.
آن لحظه میفهمی زمان،چیزی را درمان نکرده است.فقط درد را آنقدر عمیق دفن کرده که دیگر صدای نفس کشیدنش را نمیشنیدی.
شاید غم،همین باشد.نه زخمی که خون میدهد،نه اشکی که فرو میریزد. غم،خانهایست که سالها پیش از آن بیرون آمدهای،اما هنوز،هر شب،خوابِ پنجرههایش را میبینی...
نظرات (۱۵۶)