تو کپشن یه داستان هست و تو کامنتا معرفی یه کانال جالب:) ♡

۱۳ نظر گزارش تخلف
coco(نهنگ قاتل)
coco(نهنگ قاتل)

دلم میخواد یه داستان راجب یه دختر بگم! یه دختر بچه میشناختم که سن نه تا دوازده سالگیش رو اینطور گذروند: ۹سالگی: خیلی اهل دوست شدن و بازی کردن با بچه های مدرسه بود!... ولی هیچکس دوستیش با اون دختر پایدار نبود یه دف تو مدرسه دعواش شد با یکی رفیقش پشتشو نگرف و حتی بردش دفتر مدیر و جالب اینه اون دختر بخاطر رفیقش با یکی دیگه دعوا کرده بود ولی هیچی نگفت و مدیر ازش امضا گرفت... یه بار دیگه وقتی 10 سالش بود تو مدرسه با بچه ها داشت بازی میکرد و پاش یهو پیچ خورد ولی رفیقاش اهمیتی بهش ندادن و به بازی ادامه دادن... یبار دیگه 11سالگیش: دوستاش قرار گذاشتن با هم برن اردو و دخترک گفت من تدارک میبینم و با یه سبد پر رفت و اون به ظاهر دوستای خوبش نیومدن اردو و دختر بیچاره با یه سبد پر تک و تنها اردو رو سر کرد اونم با شیش تا پیتزا و نوشابه که نصفشونو داد به سگ های اون محیط... :) و بازم هیچی نگفت... اون دیگه درس نمیخوند و نا امید شده بود!هیچکسی باهاش دوست نمیشد و همه اذیتش میکردن:) ولی اون دختر از تلاش دست برنداشت تو 13 سالگیش مدرسشو عوض کرد ولی دیگه تلاشی برای پیدا کردن دوست انجام نداد... شده بود شاگرد زرنگ کلاس و بچه ها باهاش خوب بودن اما یکی ازشون... اسمشو میذاریم قاصدک! اره... قاصدک با دخترک خیلی رفیق شد و الان هم بعد این چند سال هنوز که هنوزه با هم رفیقن* یعنی هشت ساله که میگذره:> دلم میخواد از اون رفیق خوب تشکر کنم ولی خب خیلی از تشکر هارو نمیشه واقعا به زبون آورد... اون زندگیمو عوض کرد ممنون قاصدک:) ♡میخوام بگم رفیق واقعی خودش میاد! لازم نیست انقد تلاش کنید و وارد روابط نادرست و به ظاهر دوستانه بشید:)☆داستان بر اساس واقعیته و میتونید باور کنید و میتونید باور نکنید!... لطفاً کامنتو هم بخونید☆

نظرات (۱۳)

Loading...

توضیحات

تو کپشن یه داستان هست و تو کامنتا معرفی یه کانال جالب:) ♡

۱۲ لایک
۱۳ نظر

دلم میخواد یه داستان راجب یه دختر بگم! یه دختر بچه میشناختم که سن نه تا دوازده سالگیش رو اینطور گذروند: ۹سالگی: خیلی اهل دوست شدن و بازی کردن با بچه های مدرسه بود!... ولی هیچکس دوستیش با اون دختر پایدار نبود یه دف تو مدرسه دعواش شد با یکی رفیقش پشتشو نگرف و حتی بردش دفتر مدیر و جالب اینه اون دختر بخاطر رفیقش با یکی دیگه دعوا کرده بود ولی هیچی نگفت و مدیر ازش امضا گرفت... یه بار دیگه وقتی 10 سالش بود تو مدرسه با بچه ها داشت بازی میکرد و پاش یهو پیچ خورد ولی رفیقاش اهمیتی بهش ندادن و به بازی ادامه دادن... یبار دیگه 11سالگیش: دوستاش قرار گذاشتن با هم برن اردو و دخترک گفت من تدارک میبینم و با یه سبد پر رفت و اون به ظاهر دوستای خوبش نیومدن اردو و دختر بیچاره با یه سبد پر تک و تنها اردو رو سر کرد اونم با شیش تا پیتزا و نوشابه که نصفشونو داد به سگ های اون محیط... :) و بازم هیچی نگفت... اون دیگه درس نمیخوند و نا امید شده بود!هیچکسی باهاش دوست نمیشد و همه اذیتش میکردن:) ولی اون دختر از تلاش دست برنداشت تو 13 سالگیش مدرسشو عوض کرد ولی دیگه تلاشی برای پیدا کردن دوست انجام نداد... شده بود شاگرد زرنگ کلاس و بچه ها باهاش خوب بودن اما یکی ازشون... اسمشو میذاریم قاصدک! اره... قاصدک با دخترک خیلی رفیق شد و الان هم بعد این چند سال هنوز که هنوزه با هم رفیقن* یعنی هشت ساله که میگذره:> دلم میخواد از اون رفیق خوب تشکر کنم ولی خب خیلی از تشکر هارو نمیشه واقعا به زبون آورد... اون زندگیمو عوض کرد ممنون قاصدک:) ♡میخوام بگم رفیق واقعی خودش میاد! لازم نیست انقد تلاش کنید و وارد روابط نادرست و به ظاهر دوستانه بشید:)☆داستان بر اساس واقعیته و میتونید باور کنید و میتونید باور نکنید!... لطفاً کامنتو هم بخونید☆