رفتن برگ پاییزی غصه ای ندارد.......
پاییز آرام از راه رسیده بود...
باران، تصویر چراغهای خیابان را بر سنگفرشهای خیس میلرزاند و عطر خاک نمخورده، در هوای سرد کوچهها پیچیده بود. درختان با شاخههای نیمهبرهنه، آخرین برگهای طلاییشان را به دست باد میسپردند.
گاه نسیمی آرام، برگها را بر زمین میغلتاند و گاه تندبادی ناگهانی، هزار تکه از پاییز را به آسمان میبرد؛ گویی خاطرات کهنه، حرفهای ناگفته و اندوه روزهای دور، همگی در آن رقص باشکوه رنگ گرفته بودند.
چه تماشایی بود! برگهایی که روزی به شاخهها تعلق داشتند، اکنون بیهیچ مقاومتی در آغوش باد میچرخیدند. نه نشانی از دلتنگی بود و نه تمنای بازگشت...
در آن هیاهوی طلایی، حتی تلخترین خاطرات نیز دیگر اهمیتی نداشتند؛ گویی باران، غبار سالهای گذشته را شسته و باد، سنگینیشان را با خود به دوردستها برده بود.
کمکم باران آرام گرفت. قطرهای از نوک شاخهای عریان فروچکید و بر سنگفرش نشست.
و آنسوتر، برگی زرد در امتداد کوچه میرقصید؛ بیآنکه بداند باد او را به کجا خواهد برد... شاید زمانی نگران از دست دادن بودم اما حال که از دستش دادم برگی هستم در باد و شاید منم هم به دست باد سپرده بشوم
نظرات (۴)