"The Girl Between Tides" ( صحنه ای که او رفت ) 1
آن شامگاهِ لرزان،
وقتی رنگ آسمان میان آبی سرد و طلای محتضر سرگردان بود،
روحِ دختر بر ماسههای مرطوب قدم میگذاشت؛
چنان آرام که گویی پاهایش از جنس سکوتاند
و زمین نمیخواهد ردّی از او نگه دارد.
چشمهایش، وقتی رو به آسمان میگشود،
مانند دو شکافِ کوچکِ روشن در پردهی شب بودند—
جایی که آسمان احساس میکرد کسی دارد
رازهای گمشدهاش را میخواند.
چهرهاش به هنگام چرخیدن سوی خورشید،
چنان جلوهای داشت
که خودِ خورشید انگار برای لحظهای
سوختنش را آهسته میکرد
تا بهتر ببیند چه نوری از او بازمیتابد.
نسیم از کنار او گذشت
و دامن سپید و تورینهاش را به حرکت درآورد؛
اما آن حرکت بیشتر شبیه آیینی خاموش بود
تا واکنشی به باد.
گویی پارچه نه با هوا،
بلکه با روحِ خودش مکالمه میکرد.
هر قدمش روی ماسهها
صدایی کوتاه و خاکستری داشت؛
نه خشک،
نه خیس،
بلکه چیزی میان دو جهان—
چون گامهایی که از خاک عبور کردهاند
اما کاملاً از آن دل نکندهاند.
اقیانوس گفت:
«او نه از جنس قدمهای زمینیست
و نه از جنس پرواز.
گویی میان بالا و پایین،
بین نور و غروب،
ایستاده.»
باد، که عطر رز را با خود میبرد،
آهسته به ماسهها گفت:
«این دختر
آهستهتر از پرنده
و سنگینتر از خاطره است.
حضورش را میتوان دید،
اما لمسش،
همچون لمسِ لحظهای قبل از گریه،
گریزان است.»
نور خورشید آخرین بوسهاش را بر کنار صورت او نشاند—
نه برای وداع،
بلکه چونان اعترافی خاموش
که این روح را باید دید،
حتی اگر نتوان او را گرفت.
و دختر،
که گامبهگام بر ماسههای مرزی میان دو دنیا پیش میرفت،
زیر لب زمزمه کرد:
«من نه سایهام،
نه نور…
من چیزیام که فراموش نشد،
اما هرگز بازنگشت.»
موجی آرام به پیش خزید
و ماسههای زیر قدمهایش را پاک کرد؛
گویی اقیانوس میخواست
هر ردّی از عبور او
انتزاعی و مقدّس باقی بماند.
نظرات (۳)