The midnight library²
این داستان : دلم برات تنگ میشه کنی
۱۹ سال بعد
بیست و هفت ساعت قبل از تصمیم رورا به مرگ
رورا وقتی ساعت ۱۱ شب به خونه رسید باد سردی در خانه میوزید و متوجه شد که پنجره بازه برای همین پنجره رو بست و وقتی داشت می رفت تا روی مبل بشینه با خودش گفت.
رورا با خودش : کنی (اسم گربه رورا) کجاست؟ و بعد گفت : حتما در اتاقه و نشست روی مبل.
دقایقی بعد زنگ در به صدا در آمد و وقتی رورا در رو باز کرد سونو را دید و چشمش برق زد.
رورا سونو رو هنگام دویدن در پارک دیده بود.
سونو به رورا گفت : متاسفم
رورا ترسید و گفت : چراا؟
سونو : متاسفم که کنی رو از دست دادی؟
رورا ترسید و دوید اتاق و دید کنی نیست
فلش بک به قبل از آمدن رورا به خونه
پنجره باز بود و کنی از پنجره رفت بیرون و با ماشین تصادف کرد و مرد.
رورا آروم اشک ریخت و در رو بست و امید اولش رو برای زندگی از دست داد و وقتی داشت تلوزیون نگاه میکرد خوابش برد.
فردا صبح وقتی رورا میخواست بره به...
نظرات (۱۷)