من از مرگ برگشتم(پارت 2)♡

ناشناس (من بالاخره بعد از 6 ماه برگشتم☆)
ناشناس (من بالاخره بعد از 6 ماه برگشتم☆)

سلام دوباره
ادامه پارت قبلی
همونطور که میگفتم ماسک اکسیژن بهم وصل کردن و خلاصه معدمو شست و شو دادن و خب توی اون لحضه هیچکس نبود که کنارم باشه هیچ ادم قابل اعتمادی حتی به مادرمم اعتماد نداشتم حتی اونم براش مهم نبود
اون لحضه واقعا فهمیدم برای هیچکس مهم نیستم....
و خب بعد از اون قضیه تا همین خرداد خیلی افسرده بودم و میخواستم دوباره برای همیشه تمومش کنم و اون موقع یکی از اعضای خانوادم میخواست بره سفر به مشهد دقیقا یه ساعت قبل از حرکتش منم تصمیم گرفتم برم با خودم گفتم اخرین سفر زندگیمه برم برای اخرین بار مشهدو دوباره ببینم و خب اون موقع هم خوشحال بودم هم غمگین و رسیدیم و دوسه روز اولش همش تو خونه بودم نمیرفتم بیرون چون بدم میومد با چادر برم بیرون و خیلی ناراحت بودم و اونجا بود که توی زندگیم یه معجزه رخ داد بنظرتون چی؟ ببینید من خیلی من من میکردم که حرفمو به بابام بزنم که و بعدش خیلی یواش با ترس گفتم بابا میشه به جای چادر روسری سرم کنم؟ و اجازه دادددد اون لحضه اصلا باورم نمیشد خلاصه یه استایل نه چندان خوب زدم (چون عجله ای اومده بودم لباسامو نیاورده بودم و لباسای یکی از فامیلارو قرض گرفتم) و خوب وقتی از خونه رفتم بیرون خیلی حس عحیبی داشتم یه دلشوره ی عجیب و خب روز بعدش قرار بود روز من باشه هرجا دلم خواستم برم و من پلنشو چیدم و رفتم بیرون به نظرتون چیشد؟ بابام اجازه داد سرلخت باشمممممممم میفهمیننن چیییی معجزهههه بزرگترین ارزوممم ازادییییی هیچوقت اون لحضه ای که باد لای موهام میخوردو فراموش نمیکنمممم اولش رفتم حرم دور و برای حرمو گشتم و یکم خرید کردم و خلاصه بعدش رفتم شهربازی بعد از مدت هاااا ببینید هیچوقت اون روزو فراموش نمیکنم بهترین روز زندگیم بود بوده و خواهد بود و خلاصه بچه ها من از سفر برگشتم و سفرم مال سه چهار ماه پیش بوده و بعد از اون دوباره اومدم سفر الان اخرای سفرمه توی این مدت استایلای مورد علاقمو زدم موهامو رنگ کردم رفتم بیرون و تازه یه دنیای جدیدو کشف کردم و خبر خوبم اینکه قراره خونمونو بیاریم مشهد و من برای همیشه همینجوری هرطوری دلم خواست زندگی کنم عررررر همین دیگع فعلا خداحافظ ♡

نظرات (۷)

Loading...

توضیحات

من از مرگ برگشتم(پارت 2)♡

۶ لایک
۷ نظر

سلام دوباره
ادامه پارت قبلی
همونطور که میگفتم ماسک اکسیژن بهم وصل کردن و خلاصه معدمو شست و شو دادن و خب توی اون لحضه هیچکس نبود که کنارم باشه هیچ ادم قابل اعتمادی حتی به مادرمم اعتماد نداشتم حتی اونم براش مهم نبود
اون لحضه واقعا فهمیدم برای هیچکس مهم نیستم....
و خب بعد از اون قضیه تا همین خرداد خیلی افسرده بودم و میخواستم دوباره برای همیشه تمومش کنم و اون موقع یکی از اعضای خانوادم میخواست بره سفر به مشهد دقیقا یه ساعت قبل از حرکتش منم تصمیم گرفتم برم با خودم گفتم اخرین سفر زندگیمه برم برای اخرین بار مشهدو دوباره ببینم و خب اون موقع هم خوشحال بودم هم غمگین و رسیدیم و دوسه روز اولش همش تو خونه بودم نمیرفتم بیرون چون بدم میومد با چادر برم بیرون و خیلی ناراحت بودم و اونجا بود که توی زندگیم یه معجزه رخ داد بنظرتون چی؟ ببینید من خیلی من من میکردم که حرفمو به بابام بزنم که و بعدش خیلی یواش با ترس گفتم بابا میشه به جای چادر روسری سرم کنم؟ و اجازه دادددد اون لحضه اصلا باورم نمیشد خلاصه یه استایل نه چندان خوب زدم (چون عجله ای اومده بودم لباسامو نیاورده بودم و لباسای یکی از فامیلارو قرض گرفتم) و خوب وقتی از خونه رفتم بیرون خیلی حس عحیبی داشتم یه دلشوره ی عجیب و خب روز بعدش قرار بود روز من باشه هرجا دلم خواستم برم و من پلنشو چیدم و رفتم بیرون به نظرتون چیشد؟ بابام اجازه داد سرلخت باشمممممممم میفهمیننن چیییی معجزهههه بزرگترین ارزوممم ازادییییی هیچوقت اون لحضه ای که باد لای موهام میخوردو فراموش نمیکنمممم اولش رفتم حرم دور و برای حرمو گشتم و یکم خرید کردم و خلاصه بعدش رفتم شهربازی بعد از مدت هاااا ببینید هیچوقت اون روزو فراموش نمیکنم بهترین روز زندگیم بود بوده و خواهد بود و خلاصه بچه ها من از سفر برگشتم و سفرم مال سه چهار ماه پیش بوده و بعد از اون دوباره اومدم سفر الان اخرای سفرمه توی این مدت استایلای مورد علاقمو زدم موهامو رنگ کردم رفتم بیرون و تازه یه دنیای جدیدو کشف کردم و خبر خوبم اینکه قراره خونمونو بیاریم مشهد و من برای همیشه همینجوری هرطوری دلم خواست زندگی کنم عررررر همین دیگع فعلا خداحافظ ♡