راز نقاب_کپشن؛
او
مدتیست با سایهاش زندگی میکند.
سایهای که از خودش صبورتر است
و از لبخندهایش صادقتر.
در ازدحامِ نفسها
همیشه یک قدم عقبتر میایستد؛
جایی میان «بودن»
و «به حساب نیامدن».
کسی نفهمید
چطور میشود چراغ بود
و از سرما لرزید.
او بلد است سکوت را طوری تا بزند
که شبیه آرامش دیده شود.
بلد است دلش را
پشت واژههای معمولی پنهان کند؛
آنقدر معمولی
که هیچکس به لرزشِ زیرشان شک نکند.
گاهی شب
روی سینهاش سنگی مینشیند
که اسم ندارد.
و او
اسم نداشتن را
بهانه میکند برای ادامه دادن.
میگویند بعضی گلها
در تاریکی ریشه میگیرند؛
او اما
ریشههایش را
از چشمِ خاک هم پنهان کرده است.
و یکبار-
نه در روشنایی،
نه در امید-
در جایی میانِ فرو رفتن و تمام شدن،
چیزی در او تکان خورد؛
نه شبیه فریاد،
نه حتی شبیه دعا…
شبیه اعترافی آهسته
که فقط دیوارها شنیدند.
از آن شب
او هنوز همان است؛
با همان سکوتهای مرتب،
با همان لبخندهای اندازهگرفته…
اما سایهاش
دیگر کمی کوتاهتر راه میرود.
و کسی نمیداند
این یعنی چه.
کیـم سـایـونـگ؛
-20:6-
نظرات (۲)