کپشن
دیگه اون آدم قبلی نیستم. نه به این معنی که عاقلتر شدم یا قویتر؛ بیشتر از این جهت که یه چیزی توی من خاموش شده. اون بخش زندهای که با نوشتن، خیال، رویا یا حتی با یه جملهی ساده خودش رو جمعوجور میکرد، دیگه وجود نداره. قبلاً کلمهها مثل مسکن بودن، مثل یه جای امن موقت. مینوشتم تا تحملپذیر بشه. الان اما نوشتن هم دیگه پناه نیست، فقط گزارش وضعیته؛ سرد، بیتزئین، بدون امید به نجات. دیگه به خواب هم اعتماد ندارم. خوابها هم مثل بقیه چیزها لو رفتن؛ یا تکرار همون ترسهای قدیمیان، یا تصویر چیزهایی که میدونم هرگز قرار نیست اتفاق بیفته. رویا؟ رویا وقتی معنا داره که آدم هنوز چیزی بخواد. وقتی هنوز دلش بخواد به جایی برسه، کسی رو نگه داره، یا خودش رو نجات بده. من اما به نقطهای رسیدم که «خواستن» برام بیمعنی شده. نه از سر عرفان، نه از سر بلوغ؛ از فرط فرسودگی. قبلاً خیال یه راه فرار بود. حتی خیالِ خودم. اینکه تصور کنم نسخهی دیگهای از من وجود داره که بهتر دوام آورده، کمتر اشتباه کرده، یا هنوز امیدی ته دلش مونده. حالا همون خیال هم خالیه. دیگه حتی حوصلهی دروغ گفتن به خودم رو ندارم. نه فرار میکنم، نه مقاومت. فقط ایستادم وسط همون وضعیت همیشگی. و عجیب اینه که چیزها تغییر نکردن. درد همونه. ترس همونه. اون انتظار کشدار و بیپایان همونه؛ انتظاری که نه معلومه منتظر چیه، نه معلومه کی تموم میشه. تنها فرق اینه که دیگه سعی نمیکنم بهش اسم قشنگ بدم. دیگه تلاش نمیکنم با هنر، با استعاره، با جملههای خوشساخت قانعش کنم. این وضعیت نه قهرمانانهست، نه تراژیک به اون معنایی که توی فیلمها میبینیم. بیشتر شبیه یه سکون سنگینه. شبیه وقتی که آدم هنوز زندهست، اما دیگه پروژهای برای نجات خودش نداره. نه به فردا دل بسته، نه از دیروز فرار میکنه. فقط داره دوام میاره، بدون اینکه مطمئن باشه دوام آوردن اصلاً ارزش خاصی داره یا نه. اینجا دیگه شعر گفتن هم فایدهای نداره، چون شعر وقتی به درد میخوره که هنوز بشه چیزی رو نرمتر کرد. اینجا اما همهچیز سخته، زمخت، بیانعطاف. و شاید این صادقانهترین نقطهایه که میشه بهش رسید: جایی که آدم اعتراف میکنه دیگه بلد نیست با خودش مهربون باشه، اما حداقل دیگه به خودش دروغ هم نمیگه.
نظرات