کوچههای شهرِ مُرده؛
در کوچههایِ این شهرِ مرده،
گشتای زدم؛
از آسفالتِ پوسیده
تا پیادهروها،
دلتنگ قدمای بودند از زندگی؛
شاید فریاد'ای در میانِ ترافیک،
شاید هم گربههای درشت و گرسنه!
ای بادِ صبا،دوستِ من!حکایتِ من و تو به پایان رسیده!مدتهاست پستچیِ کهنسالای دواندوان،نامهی عاشقان را میرساند و
دیگر کسای برایِ اجارهی موسیقی،
به من سر نمیزند!
تازه امروز که در کوچههایِ این شهرِ مرده پرسه میزدم،
فهمید'ام پیر شدهام!
با دیدنِ تو که دیگر توانِ قبلات را نداشتی؛
زیرا وزنِ برگِ زرد و خشکِ درختان،
تنها چیزیاست که تغییر نکرده"
نظرات (۲۷)