من،در دنیایِ تو؛"داستان،پارتِ دوم"

۱۲۷ نظر گزارش تخلف
آلالهـ₊⊹]
آلالهـ₊⊹]

هشدار:این داستان با وجودِ استفاده از عناوینِ واقعی و حقیقی،کاملاً ساختگی و برگرفته از تخیل است و اعتبارِ تاریخی ندارد!

مرزِ آلمان،سالِ 1921،ساعت 00:12

میدونستم،راهی که انتخاب کردم در آخر به اینجا میرسه'اما...عجیبه'پشیمون نیستم؛
قراره کُ-شته بشم ولی ذره‌ای نگران نیستم؛
در ثانیه‌های آخر،حتی آماده بودم خودم غلت بخورم و به دریا بی‌افتم!
بارون،شروع به باریدن کرد...سرمایی که به تنم میخورد و قطراتِ آبی که از لابه‌لایِ ترک ها،واردِ بشکه می‌شدند؛
دریا مواج شد'اما فرقی به حالِ من نداشت؛
چه اقیانوسِ آروم و بی‌صدا،چه طوفانی؛
به هر حال،قرار بود من رو در آغوش بگیره..."
صدایِ گریه‌ی یکی از زن‌ها به گوشم رسید'
کلماتی رو زمزمه میکرد،قابلِ تشخیص نبود...گویی کاتولیک بود و دعا می‌خوند!'
کشتی دوباره حرکت کرد،این بار با سرعتِ بیشتر'
لحظاتِ آخرِ من،فرا رسیده بود؛
خدمه ما رو به پشتِ کشتی بردند،اولین نفر رو به دریا انداختند؛هیچ صدایی از او بلند نشد!'احتمالاً فهمیده بود،شاید هم بیهوش شده!'
نفرِ بعدی،زنِ کاتولیک بود؛با فریادِ آخرش اسمِ خدا رو به زبان آورد'
مردهای اسپانیایی،خنده‌ای بلند کردند و شاید با ضربه‌ای محکم‌تر،اورا به دریا انداختند...'
برایم سوالی پیش‌آمد..یعنی آن زن،از خدا ناامید شد؟'
و در نهایت،نوبتِ من رسیده بود'
تا لبه‌ی کشتی برده شدم،قصد داشتند با من بازی کنند؟...میتونستم حس کنم،بشکه را کمی جلو می‌بردند و به عقب می‌کشاندند'
شاید منتظرِ صدایِ جیغ و ناله بودند؛
حیف،آدمِ مناسبی برای هدف‌اشان نبودم...'
با یک ضربه،به دریا افتادم؛
بشکه،به آرومی از آب پر می‌شد...امواج،من را کِشان کِشان در دریا می‌گرداندند؛
ثانیه‌های آخر،نوری را دیدم...احتمالاً منشأش از برجِ فانوسِ مرزی بود'
صحنه‌ی فراموش نشدنی‌ای را برایم رقم زد'
دخترم،می‌دانی در آن لحظه به چه چیز فکر میکردم؟!
به مادرم؛تنها غم‌خوارِ زندگی‌ام
و شاید از فرطِ دلتنگی بود،اما دیدم که به سمتِ من شنا می‌کرد!
درحالی که غرق میشدم،چشمانم را بستم"
بعدها به یاد آوردم اما آن شب،مادرم را در خواب دیدم.
پایِ من روی تخت نشسته بود و سرم را نوازش می‌کرد...از جا بلند و به صورتِ چروکیده‌اش خیره شدم'
دستم را به طرفش دراز کردم،اما از لمسِ من امتناع کرد!ناراحت شدم؛
آستینم را گرفت و به دنبالِ خودش کشاند'

ادامه دارد:]"

نظرات (۱۲۷)

Loading...

توضیحات

من،در دنیایِ تو؛"داستان،پارتِ دوم"

۲۲ لایک
۱۲۷ نظر

هشدار:این داستان با وجودِ استفاده از عناوینِ واقعی و حقیقی،کاملاً ساختگی و برگرفته از تخیل است و اعتبارِ تاریخی ندارد!

مرزِ آلمان،سالِ 1921،ساعت 00:12

میدونستم،راهی که انتخاب کردم در آخر به اینجا میرسه'اما...عجیبه'پشیمون نیستم؛
قراره کُ-شته بشم ولی ذره‌ای نگران نیستم؛
در ثانیه‌های آخر،حتی آماده بودم خودم غلت بخورم و به دریا بی‌افتم!
بارون،شروع به باریدن کرد...سرمایی که به تنم میخورد و قطراتِ آبی که از لابه‌لایِ ترک ها،واردِ بشکه می‌شدند؛
دریا مواج شد'اما فرقی به حالِ من نداشت؛
چه اقیانوسِ آروم و بی‌صدا،چه طوفانی؛
به هر حال،قرار بود من رو در آغوش بگیره..."
صدایِ گریه‌ی یکی از زن‌ها به گوشم رسید'
کلماتی رو زمزمه میکرد،قابلِ تشخیص نبود...گویی کاتولیک بود و دعا می‌خوند!'
کشتی دوباره حرکت کرد،این بار با سرعتِ بیشتر'
لحظاتِ آخرِ من،فرا رسیده بود؛
خدمه ما رو به پشتِ کشتی بردند،اولین نفر رو به دریا انداختند؛هیچ صدایی از او بلند نشد!'احتمالاً فهمیده بود،شاید هم بیهوش شده!'
نفرِ بعدی،زنِ کاتولیک بود؛با فریادِ آخرش اسمِ خدا رو به زبان آورد'
مردهای اسپانیایی،خنده‌ای بلند کردند و شاید با ضربه‌ای محکم‌تر،اورا به دریا انداختند...'
برایم سوالی پیش‌آمد..یعنی آن زن،از خدا ناامید شد؟'
و در نهایت،نوبتِ من رسیده بود'
تا لبه‌ی کشتی برده شدم،قصد داشتند با من بازی کنند؟...میتونستم حس کنم،بشکه را کمی جلو می‌بردند و به عقب می‌کشاندند'
شاید منتظرِ صدایِ جیغ و ناله بودند؛
حیف،آدمِ مناسبی برای هدف‌اشان نبودم...'
با یک ضربه،به دریا افتادم؛
بشکه،به آرومی از آب پر می‌شد...امواج،من را کِشان کِشان در دریا می‌گرداندند؛
ثانیه‌های آخر،نوری را دیدم...احتمالاً منشأش از برجِ فانوسِ مرزی بود'
صحنه‌ی فراموش نشدنی‌ای را برایم رقم زد'
دخترم،می‌دانی در آن لحظه به چه چیز فکر میکردم؟!
به مادرم؛تنها غم‌خوارِ زندگی‌ام
و شاید از فرطِ دلتنگی بود،اما دیدم که به سمتِ من شنا می‌کرد!
درحالی که غرق میشدم،چشمانم را بستم"
بعدها به یاد آوردم اما آن شب،مادرم را در خواب دیدم.
پایِ من روی تخت نشسته بود و سرم را نوازش می‌کرد...از جا بلند و به صورتِ چروکیده‌اش خیره شدم'
دستم را به طرفش دراز کردم،اما از لمسِ من امتناع کرد!ناراحت شدم؛
آستینم را گرفت و به دنبالِ خودش کشاند'

ادامه دارد:]"