ما pt6 (end)

ᴼᵛᵉʳᶠˡᵒʷ☆ᴺᴵᴷᴬ |دِلــــباختــه‌ی وِنـــدِرم OFF

و سپس، همان‌گونه که ستاره‌ها بی‌صدا از آسمان می‌گسلند، آن‌ها هر یک به سوی خودِ حقیقتشان رفتند؛ محو شدند در روشنایی‌ای که نه از شمع، که از خودشان می‌جوشید. ما گوشهٔ اتاق ایستادیم و تماشاگرِ این آرامشِ جداشونده بودیم.
در انتها، از آن «ما»ی پراکنده، تنها من ماندم، دست‌هایم هنوز از خاکِ انتظار سیاه بود، نگاهم به شعله‌ای که هنوز می‌لرزید دوخته شده بود. شمع نفس‌نفس می‌زد، و من حس می‌کردم که هنوز چیزی مانعِ بلند شدنم است؛ اما در همان حال، صدایِ ناپدیدشونده‌های رفته در گوشم تکرار می‌شد: «کلید را در دستانت پیدا کن.»
شاید من هنوز زانو زده بودم. شاید من هنوز منتظر بودم تا شمع آخرین قطره‌اش را ببخشد. یا شاید، شاید تنها من مانده‌ام تا از این سکوتِ تازه ریشه بگیرم و بپرم. هرچه که باشد، اکنون در این عمارت، از «ما» تنها «من» مانده‌ام؛ و شعله، با همهٔ غمِ خود، همچنان مرا نگاه می‌کند.
شعله‌ی شمع لرزید، مثل نفسی که آخرین بار از سینه بیرون می‌آید. رنگش کم‌رنگ‌تر شد، دیگر آن روشنای لرزان نبود؛ انگار در خود جمع شد، مثل پرنده‌ای که بال‌هایش را می‌چیند. ما، یا بهتر بگویم، من، نگاهش می‌کردم و می‌دانستم که هر ثانیه بخشی از او در هوا پخش می‌شود، مثل خاکستر خاطره‌ای که آرام می‌نشیند.
او سوخت، نه یک‌باره، بلکه به آهستگی، مثل رازهایی که آرام آرام می‌میرند. شعله خاموش شد و تنها شمعی سیاه و خاکسترشده ماند، اما همین خاکستر هم هنوز عطر اندوه و امیدش را در هوا داشت.
خواستم بایستم، خواستم کلید را بگیرم و بروم، اما پاهایم در خاک نرم این اتاق فرو رفته بود. نگاه کردم و دیدم که او، همان شمعی که نور می‌بخشید، حالا کنار من ایستاده است؛ نه در شکلِ نور، بلکه همچون سایه‌ای بی‌رنگ دیگر.
او هم  آزاد نبود. شمع، با همه‌ی نورش، اکنون مثل من در این عمارت گرفتار شده بود؛ در سکوتِ دیوارهایی که هیچ صدایی را پس نمی‌دهند.
ما دو سایه‌ی مانده‌ایم، بی‌نور، بی‌راه، در میان این اتاق‌هایی که زمان را فراموش کرده‌اند. و شاید تا ابد، همان‌گونه که پروانه‌ها گردِ شعله می‌چرخند، ما گردِ خاطره‌ی نورِ خودمان بچرخیم.
پایان.
نظرتون؟ چطور بود؟

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

ما pt6 (end)

۶ لایک
۰ نظر

و سپس، همان‌گونه که ستاره‌ها بی‌صدا از آسمان می‌گسلند، آن‌ها هر یک به سوی خودِ حقیقتشان رفتند؛ محو شدند در روشنایی‌ای که نه از شمع، که از خودشان می‌جوشید. ما گوشهٔ اتاق ایستادیم و تماشاگرِ این آرامشِ جداشونده بودیم.
در انتها، از آن «ما»ی پراکنده، تنها من ماندم، دست‌هایم هنوز از خاکِ انتظار سیاه بود، نگاهم به شعله‌ای که هنوز می‌لرزید دوخته شده بود. شمع نفس‌نفس می‌زد، و من حس می‌کردم که هنوز چیزی مانعِ بلند شدنم است؛ اما در همان حال، صدایِ ناپدیدشونده‌های رفته در گوشم تکرار می‌شد: «کلید را در دستانت پیدا کن.»
شاید من هنوز زانو زده بودم. شاید من هنوز منتظر بودم تا شمع آخرین قطره‌اش را ببخشد. یا شاید، شاید تنها من مانده‌ام تا از این سکوتِ تازه ریشه بگیرم و بپرم. هرچه که باشد، اکنون در این عمارت، از «ما» تنها «من» مانده‌ام؛ و شعله، با همهٔ غمِ خود، همچنان مرا نگاه می‌کند.
شعله‌ی شمع لرزید، مثل نفسی که آخرین بار از سینه بیرون می‌آید. رنگش کم‌رنگ‌تر شد، دیگر آن روشنای لرزان نبود؛ انگار در خود جمع شد، مثل پرنده‌ای که بال‌هایش را می‌چیند. ما، یا بهتر بگویم، من، نگاهش می‌کردم و می‌دانستم که هر ثانیه بخشی از او در هوا پخش می‌شود، مثل خاکستر خاطره‌ای که آرام می‌نشیند.
او سوخت، نه یک‌باره، بلکه به آهستگی، مثل رازهایی که آرام آرام می‌میرند. شعله خاموش شد و تنها شمعی سیاه و خاکسترشده ماند، اما همین خاکستر هم هنوز عطر اندوه و امیدش را در هوا داشت.
خواستم بایستم، خواستم کلید را بگیرم و بروم، اما پاهایم در خاک نرم این اتاق فرو رفته بود. نگاه کردم و دیدم که او، همان شمعی که نور می‌بخشید، حالا کنار من ایستاده است؛ نه در شکلِ نور، بلکه همچون سایه‌ای بی‌رنگ دیگر.
او هم  آزاد نبود. شمع، با همه‌ی نورش، اکنون مثل من در این عمارت گرفتار شده بود؛ در سکوتِ دیوارهایی که هیچ صدایی را پس نمی‌دهند.
ما دو سایه‌ی مانده‌ایم، بی‌نور، بی‌راه، در میان این اتاق‌هایی که زمان را فراموش کرده‌اند. و شاید تا ابد، همان‌گونه که پروانه‌ها گردِ شعله می‌چرخند، ما گردِ خاطره‌ی نورِ خودمان بچرخیم.
پایان.
نظرتون؟ چطور بود؟