«مرثیه‌ای برایِ یک خاطره»

۰ نظر گزارش تخلف
دَنی [ یه مدت نیستم ]
دَنی [ یه مدت نیستم ]


- چرا نمی‌گذاری غبارِ زمان رویِ این خاطرات بنشیند؟ انگار تو در مهِ یک غروبِ بی‌پایان گیر کرده‌ای... نگاه کن، همه‌چیز دارد رنگ می‌بازد، اما تو هنوز داری این تصویرِ کهنه را با جان و دل صیقل می‌دهی. چرا دست از این آوار برنمی‌داری؟

+ آوار؟ نه... برایِ من این مخروبه، قشنگ‌ترین جایِ جهان است. چطور انتظار داری فراموش کنم؟ او در هر کلمه‌ای که می‌خوانم، در هر قطره‌یِ بارانی که به شیشه می‌خورد، در هر نُتِ موسیقی که در سکوتِ شب می‌پیچد، حضور دارد. فراموشی برایِ من، مرگِ دوباره‌یِ اوست. من نمی‌توانم ستاره‌ای که در شب‌هایم می‌سوزد را با دستانِ خودم خاموش کنم.

- اما این سوختن، تو را خاکستر می‌کند. داری تمامِ لحظه‌هایت را خرجِ تصویری می‌کنی که دیگر در قابِ نگاهت نیست. گاهی باید چشم بست و گذاشت که باد، عطرش را از پیراهنت ببرد... نباید که زندگی را تنها وقفِ یک نغمه‌یِ قدیمی کرد.

+ گاهی نغمه‌هایِ قدیمی، زیباترین زخم‌هایِ زندگی‌اند. من نمی‌خواهم عطرش بپرد؛ من می‌خواهم تا ابد در این بویِ آشنا غرق بمانم. حتی اگر این غرق شدن، تنها دلیلِ زنده ماندنم باشد. فراموشی برایِ تو یک تسکین است، اما برایِ من... پایانِ تمامِ جهان. و من هنوز دلم می‌خواهد، در همین پایانِ زیبا، زندگی کنم.

دَنی

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

«مرثیه‌ای برایِ یک خاطره»

۱۱ لایک
۰ نظر


- چرا نمی‌گذاری غبارِ زمان رویِ این خاطرات بنشیند؟ انگار تو در مهِ یک غروبِ بی‌پایان گیر کرده‌ای... نگاه کن، همه‌چیز دارد رنگ می‌بازد، اما تو هنوز داری این تصویرِ کهنه را با جان و دل صیقل می‌دهی. چرا دست از این آوار برنمی‌داری؟

+ آوار؟ نه... برایِ من این مخروبه، قشنگ‌ترین جایِ جهان است. چطور انتظار داری فراموش کنم؟ او در هر کلمه‌ای که می‌خوانم، در هر قطره‌یِ بارانی که به شیشه می‌خورد، در هر نُتِ موسیقی که در سکوتِ شب می‌پیچد، حضور دارد. فراموشی برایِ من، مرگِ دوباره‌یِ اوست. من نمی‌توانم ستاره‌ای که در شب‌هایم می‌سوزد را با دستانِ خودم خاموش کنم.

- اما این سوختن، تو را خاکستر می‌کند. داری تمامِ لحظه‌هایت را خرجِ تصویری می‌کنی که دیگر در قابِ نگاهت نیست. گاهی باید چشم بست و گذاشت که باد، عطرش را از پیراهنت ببرد... نباید که زندگی را تنها وقفِ یک نغمه‌یِ قدیمی کرد.

+ گاهی نغمه‌هایِ قدیمی، زیباترین زخم‌هایِ زندگی‌اند. من نمی‌خواهم عطرش بپرد؛ من می‌خواهم تا ابد در این بویِ آشنا غرق بمانم. حتی اگر این غرق شدن، تنها دلیلِ زنده ماندنم باشد. فراموشی برایِ تو یک تسکین است، اما برایِ من... پایانِ تمامِ جهان. و من هنوز دلم می‌خواهد، در همین پایانِ زیبا، زندگی کنم.

دَنی