پارت سوم و چهارم داخل کامنت ها
اکازا نگاه مظلومی میکنه
-عجیب نیست همه باهم یه اتفاق مشابه از حرکت به سوی مقصد متوقف شدیم
-چرا عجیبه
درحالی که دهن هممون بسته بود صدای ارومی که از ترس نجوا میکرد جوابمونو داد
-شادی جونممممم
ریحانه بود با ذوق میدوه سمت شادی و بغلش میکنه و بعدش من رو به اغوشش دعوت میکنه
همه کیف ها و وسیله هامون رو میگیرم و سعی میکنیم با حدس مسیر رو طی کنیم
امیدوار بودم بقیه رسیده باشن
ولی با تمام امید به طرز احمقانه ای بچه ها ماشین هاشون به یه روش متوقف و راننده هاشون گم میشه
سعی میکنم بیخیال این موضوع مسخره بشم و با حرف زدن با بچه ها وقت رو تلف کنم
به محض رسیدن به ورودی به خانوم نسبتا مسن و مهربون بهمون خوش اومد میگه و مارو به داخل راهنمایی میکنه؛
نظرات (۱۷)