Broken wings2*part 1

۶ نظر گزارش تخلف
نیک"(عضو سازمان جنایی)
نیک"(عضو سازمان جنایی)


شش ماه گذشت. تهیونگ هنوز هر شب اون کاغذ رو می‌خوند.
شرکت رقیب، همون‌هایی که پرونده رو لو داده بودن، دنبال جونگکوک رفته بودن. تو آمریکا پیداش کردن.*یعنی شرکت رقیب پیگیر تر از تهیونگ شوهر طرف بود *

---

جونگکوک تو یه انبار تاریک، دستاش بسته، سرش خم. سه نفر دورش. یکی لگد زد پهلو‌ش. جونگکوک ناله کرد.

«امضاش کن. پرونده‌ی شرکت تهیونگ رو بده، ولت می‌کنیم.»

جونگکوک با لب خونی خندید: «...هیچی نمی‌دم.»

یکی چاقو کشید. زد به پهلوش.*کثافت دستم بهت برسه سرتو با همون چاقو میبرم*
خون فواره زد. جونگکوک افتاد زمین، نفس‌نفس، رنگ‌پریده.

دومین ضربه. اینبار بازو. جونگکوک دیگه صدا نداشت. چشماش داشت سیاه می‌شد.

---

تهیونگ از یه منبع خبردار شد. پرواز گرفت. با چشمای سرخ رسید.

در انبار رو شکست. سه نفر رو انداخت کنار. خونی، دیوانه.

رفت سمت جونگکوک. افتاده بود توی خون خودش. تهیونگ بغلش کرد، دستش رو گذاشت روی زخم پهلو.

تهیونگ، لرزون: «هی! جونگکوک! چشمات رو باز کن!»*داداش چاقو خورده نه پشمک*

جونگکوک آروم چشماش رو نیمه‌باز کرد. لبخند محو: «...تو... اومدی...»*ارههههه چشماتو وا کن و ببین ببین که بابا چیز نه شوهری اومده شوهر با یه کیسه ی پر از شکلات اومهههه

تهیونگ: «خفه شو، حرف نزن. می‌برمت. زنده می‌مونی. شنیدی؟»

جونگکوک سرش رو گذاشت روی سینه‌ی تهیونگ. دست تهیونگ خونی بود. اشک می‌ریخت.

تهیونگ زمزمه: «اینبار ولت نمی‌کنم. قول. فقط بمون...»
*همه قول هاتو که شکستی اینو نشون برادر*
جونگکوک چشماش رو بست. تهیونگ بلندش کرد و دوید سمت ماشین.

دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)

نظرات (۶)

Loading...

توضیحات

Broken wings2*part 1

۱۴ لایک
۶ نظر


شش ماه گذشت. تهیونگ هنوز هر شب اون کاغذ رو می‌خوند.
شرکت رقیب، همون‌هایی که پرونده رو لو داده بودن، دنبال جونگکوک رفته بودن. تو آمریکا پیداش کردن.*یعنی شرکت رقیب پیگیر تر از تهیونگ شوهر طرف بود *

---

جونگکوک تو یه انبار تاریک، دستاش بسته، سرش خم. سه نفر دورش. یکی لگد زد پهلو‌ش. جونگکوک ناله کرد.

«امضاش کن. پرونده‌ی شرکت تهیونگ رو بده، ولت می‌کنیم.»

جونگکوک با لب خونی خندید: «...هیچی نمی‌دم.»

یکی چاقو کشید. زد به پهلوش.*کثافت دستم بهت برسه سرتو با همون چاقو میبرم*
خون فواره زد. جونگکوک افتاد زمین، نفس‌نفس، رنگ‌پریده.

دومین ضربه. اینبار بازو. جونگکوک دیگه صدا نداشت. چشماش داشت سیاه می‌شد.

---

تهیونگ از یه منبع خبردار شد. پرواز گرفت. با چشمای سرخ رسید.

در انبار رو شکست. سه نفر رو انداخت کنار. خونی، دیوانه.

رفت سمت جونگکوک. افتاده بود توی خون خودش. تهیونگ بغلش کرد، دستش رو گذاشت روی زخم پهلو.

تهیونگ، لرزون: «هی! جونگکوک! چشمات رو باز کن!»*داداش چاقو خورده نه پشمک*

جونگکوک آروم چشماش رو نیمه‌باز کرد. لبخند محو: «...تو... اومدی...»*ارههههه چشماتو وا کن و ببین ببین که بابا چیز نه شوهری اومده شوهر با یه کیسه ی پر از شکلات اومهههه

تهیونگ: «خفه شو، حرف نزن. می‌برمت. زنده می‌مونی. شنیدی؟»

جونگکوک سرش رو گذاشت روی سینه‌ی تهیونگ. دست تهیونگ خونی بود. اشک می‌ریخت.

تهیونگ زمزمه: «اینبار ولت نمی‌کنم. قول. فقط بمون...»
*همه قول هاتو که شکستی اینو نشون برادر*
جونگکوک چشماش رو بست. تهیونگ بلندش کرد و دوید سمت ماشین.

دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)