پارت ۳۱
آیریس بیدار شد و سریع بلند شد انگار داشت یه کابوس میدید ، نه داشت صدرصد کابوس میدید
همون دختری که نیروهای شیطانی درونشه جلوش وایساده بود نگاهش بی احساس بود و گفت « دیدی گفتم ؟ خودت قاتلشون بودی »
ایریس گفت « چی چی میگی ؟ من اونارو نکشتم تو بودی »
اون دختر خندید و گفت « هاهاها تو بودی که منو آزاد کردی مقصر تو بودی الانم میخوام کنترل قدرتتو دست خودت بدم »
ایریس گفت « چجوری باید بهت اعتماد کنم »
دختر لبخند زد و مثل یه روح رفت توی وجود ایریس....
ایریس بیدار شد نفساش تند تند بود و نامنظم و کایو بغلش دید که سفت دستشو گرفته بود اونم چهرش نگران بود سریع دست روی پیشانی ایریس گذاشت گفت « حالت خوبه؟» ایریس شوکه شده بود و سرشو تکون داد و همون لحظه تپ تپ تپ تپ قلبش تند تر از همیشه میتپید و درد میکرد......
نظرات (۲۵)