YOU¹²

(GOLSA)♥︎(K-POPER)♥︎(رمان YOU)♥(رمان HATRED)♥︎(فن واقعی بین آیدلاش فرق نمیزاره)

عصر ساعت 5

لونا از پله ها اومد پایین..
هیونجین با خودش : این دختر زیادی خوشگله... این لباس خیلی بهش میاد.. رنگ آبی درست برای خودشه...
لونا : خوب شدم?
هیونجین : عالی... عالی شدی
لونا آروم خندید
هیونجین: بیا بریم

سوار ماشین شدن و به سمت مکان مهمانی رفتند

در ورودی مثل قصه ها بود و وقتی وارد میشدی... با باغی از گل های رز قرمز رو به رو میشدی... در باغ میز های زیادی بودند که رویشان انواع غذا و نوشیدنی ها وجود داشت..

لونا: چرا این همه غذا و نوشیدنی هست؟
هیونجین: افراد زیادی دعوت شدند
ماشین توقف کرد.. بادیگارد در رو برای هیونجین باز کرد و هیونجین پیاده شد... و هیونجین در رو برای لونا باز کرد.. و بعد دستش رو گرفت... (نویسنده در حال عر زدن چون دفعه قبلی لونا خودش پیاده شد)
لونا با خودش : دختر تحمل کن فقط همین یه شبه چیزی نمیشه... از پسش بر می یای

آن دو از سنگ فرش ها گذشتند و به ساختمان اصلی رسیدند... لیزا یک دفعه در ورودی رو باز کرد و جا خورد ...
لیزا : سلام داداش کوچولو، تو واقعا یکی رو زیر نظر داشتی
هیونجین : آره، به من نگو داداش کوچولو(لحن خشک)
لیزا تعجب کرده بود : سلام من لیزام تک خواهر هیونجین
و بعد دستش رو سمت ات برد
لونا : خوشبختم... منم لونا هستم...
هیونجین : دوست دخترمه
لیزا نمیدونه چی بگه
لیزا: مممم... مممم...بیاید بریم تو پدر حتما از دیدنتون خوشحال میشه

انها از راه رو های چوبی گذشتند... به اتاقی رسیدند که درش چوبی بود و روش طرح درخت بود( همون اتاق قبلیه هستش که تو پارت های قبل دیدیم )
لیزا در زد
- بیاید تو
لیزا در رو باز کرد. و همه وارد شدن.
لونا از تعجب شاخ در آورد .
اون مرد همون مرد بود..... کسی که زندگی خانواده لونا رو خراب کرده بود....

ببخشید که این پارت کوتاه بود.. میخواستم بگم از این به بعد می خوام ات رو به لونا تغییر بدم.. اگه ات بمونه بعضی وقتا تو نوشتن سخت میشه(مثلا موقع معرفی یا صدا زدن)
پس از این به بعد تغییر میکنه..

ممنون که رمانم رو میخونید...
بوس به همتون.....

نظرات (۱۲)

Loading...

توضیحات

YOU¹²

۲۵ لایک
۱۲ نظر

عصر ساعت 5

لونا از پله ها اومد پایین..
هیونجین با خودش : این دختر زیادی خوشگله... این لباس خیلی بهش میاد.. رنگ آبی درست برای خودشه...
لونا : خوب شدم?
هیونجین : عالی... عالی شدی
لونا آروم خندید
هیونجین: بیا بریم

سوار ماشین شدن و به سمت مکان مهمانی رفتند

در ورودی مثل قصه ها بود و وقتی وارد میشدی... با باغی از گل های رز قرمز رو به رو میشدی... در باغ میز های زیادی بودند که رویشان انواع غذا و نوشیدنی ها وجود داشت..

لونا: چرا این همه غذا و نوشیدنی هست؟
هیونجین: افراد زیادی دعوت شدند
ماشین توقف کرد.. بادیگارد در رو برای هیونجین باز کرد و هیونجین پیاده شد... و هیونجین در رو برای لونا باز کرد.. و بعد دستش رو گرفت... (نویسنده در حال عر زدن چون دفعه قبلی لونا خودش پیاده شد)
لونا با خودش : دختر تحمل کن فقط همین یه شبه چیزی نمیشه... از پسش بر می یای

آن دو از سنگ فرش ها گذشتند و به ساختمان اصلی رسیدند... لیزا یک دفعه در ورودی رو باز کرد و جا خورد ...
لیزا : سلام داداش کوچولو، تو واقعا یکی رو زیر نظر داشتی
هیونجین : آره، به من نگو داداش کوچولو(لحن خشک)
لیزا تعجب کرده بود : سلام من لیزام تک خواهر هیونجین
و بعد دستش رو سمت ات برد
لونا : خوشبختم... منم لونا هستم...
هیونجین : دوست دخترمه
لیزا نمیدونه چی بگه
لیزا: مممم... مممم...بیاید بریم تو پدر حتما از دیدنتون خوشحال میشه

انها از راه رو های چوبی گذشتند... به اتاقی رسیدند که درش چوبی بود و روش طرح درخت بود( همون اتاق قبلیه هستش که تو پارت های قبل دیدیم )
لیزا در زد
- بیاید تو
لیزا در رو باز کرد. و همه وارد شدن.
لونا از تعجب شاخ در آورد .
اون مرد همون مرد بود..... کسی که زندگی خانواده لونا رو خراب کرده بود....

ببخشید که این پارت کوتاه بود.. میخواستم بگم از این به بعد می خوام ات رو به لونا تغییر بدم.. اگه ات بمونه بعضی وقتا تو نوشتن سخت میشه(مثلا موقع معرفی یا صدا زدن)
پس از این به بعد تغییر میکنه..

ممنون که رمانم رو میخونید...
بوس به همتون.....