درد های پنهان؛

۸ نظر گزارش تخلف
مـارتیـس'
مـارتیـس'

-درد، برخلافِ آنچه تصور می‌شود، یک «حادثه» نیست؛ یک «فرآیند» است. دردی که در اعماقِ روحِ آدم‌ها ریشه می‌دواند، شبیه به رشدِ آهسته‌یِ خزه‌ای است بر دیواره‌هایِ یک بنایِ قدیمی؛ بی‌صدا، پیوسته و در نهایت، تغییر‌دهنده‌یِ ساختار.

دردِ عمیق، در کلمات نمی‌گنجد، چون کلمات برایِ توصیفِ چیزهایِ «خارجی» ساخته شده‌اند، در حالی که درد، «داخلی» است. دردی که از آن حرف می‌زنم، همان حسِ سنگینیِ مبهمی است که وقتی در شلوغ‌ترین نقاطِ شهر ایستاده‌ای، ناگهان در قفسه‌یِ سینه‌ات تیر می‌کشد؛ نه به خاطرِ اتفاقی تازه، بلکه به خاطرِ انباشتِ تمامِ آن چیزهایی که هرگز گفته نشدند، تمامِ آن حفره‌هایی که هرگز پر نشدند و تمامِ آن پایان‌هایی که هرگز عزاداری نشدند.درد، به زندگیِ انسان یک «عمقِ تاریک» اضافه می‌کند. کسی که با دردی درونی زندگی می‌کند، جهان را از پشتِ یک لنزِ متفاوت می‌بیند؛ لنزی که همه چیز را کمی خاکستری‌تر، کمی دورتر و کمی «پوچ‌تر» نشان می‌دهد. این آدم‌ها، حاملانِ یک «رازی» هستند که نامش درد است؛ رازی که از آن حرف نمی‌زنند، نه به این دلیل که نمی‌خواهند، بلکه به این دلیل که می‌دانند هیچ‌کس، حتی نزدیک‌ترین‌ها، زبانِ این دردِ خاص را بلد نیستند.
این دردهایِ ساکت، تبدیل به بخشی از هویت می‌شوند. مثلِ زخم‌هایِ کهنه که دیگر درد نمی‌کنند، اما با هر تغییرِ آب‌وهواییِ زندگی، تیر می‌کشند و یادآوری می‌کنند که «هنوز هستم». ما یاد می‌گیریم که با این دردها «هم‌زیستی» کنیم، بدون آنکه بخواهیم درمانشان کنیم؛ چرا که شاید، در آن عمقِ تاریک، چیزی وجود دارد که ما را – علی‌رغمِ تمامِ ویرانی‌ها – همچنان «ما» نگه می‌دارد.
+درد، معلمِ بی‌رحمی است؛ تمامِ آن چیزهایی را که در خوشحالی نمی‌دیدیم، به ما نشان می‌دهد...
_مارتیس

نظرات (۸)

Loading...

توضیحات

درد های پنهان؛

۴۰ لایک
۸ نظر

-درد، برخلافِ آنچه تصور می‌شود، یک «حادثه» نیست؛ یک «فرآیند» است. دردی که در اعماقِ روحِ آدم‌ها ریشه می‌دواند، شبیه به رشدِ آهسته‌یِ خزه‌ای است بر دیواره‌هایِ یک بنایِ قدیمی؛ بی‌صدا، پیوسته و در نهایت، تغییر‌دهنده‌یِ ساختار.

دردِ عمیق، در کلمات نمی‌گنجد، چون کلمات برایِ توصیفِ چیزهایِ «خارجی» ساخته شده‌اند، در حالی که درد، «داخلی» است. دردی که از آن حرف می‌زنم، همان حسِ سنگینیِ مبهمی است که وقتی در شلوغ‌ترین نقاطِ شهر ایستاده‌ای، ناگهان در قفسه‌یِ سینه‌ات تیر می‌کشد؛ نه به خاطرِ اتفاقی تازه، بلکه به خاطرِ انباشتِ تمامِ آن چیزهایی که هرگز گفته نشدند، تمامِ آن حفره‌هایی که هرگز پر نشدند و تمامِ آن پایان‌هایی که هرگز عزاداری نشدند.درد، به زندگیِ انسان یک «عمقِ تاریک» اضافه می‌کند. کسی که با دردی درونی زندگی می‌کند، جهان را از پشتِ یک لنزِ متفاوت می‌بیند؛ لنزی که همه چیز را کمی خاکستری‌تر، کمی دورتر و کمی «پوچ‌تر» نشان می‌دهد. این آدم‌ها، حاملانِ یک «رازی» هستند که نامش درد است؛ رازی که از آن حرف نمی‌زنند، نه به این دلیل که نمی‌خواهند، بلکه به این دلیل که می‌دانند هیچ‌کس، حتی نزدیک‌ترین‌ها، زبانِ این دردِ خاص را بلد نیستند.
این دردهایِ ساکت، تبدیل به بخشی از هویت می‌شوند. مثلِ زخم‌هایِ کهنه که دیگر درد نمی‌کنند، اما با هر تغییرِ آب‌وهواییِ زندگی، تیر می‌کشند و یادآوری می‌کنند که «هنوز هستم». ما یاد می‌گیریم که با این دردها «هم‌زیستی» کنیم، بدون آنکه بخواهیم درمانشان کنیم؛ چرا که شاید، در آن عمقِ تاریک، چیزی وجود دارد که ما را – علی‌رغمِ تمامِ ویرانی‌ها – همچنان «ما» نگه می‌دارد.
+درد، معلمِ بی‌رحمی است؛ تمامِ آن چیزهایی را که در خوشحالی نمی‌دیدیم، به ما نشان می‌دهد...
_مارتیس