Time To Think

ᴇɪʟᴇᴇɴ (ʀᴀʏʟᴀ)
ᴇɪʟᴇᴇɴ (ʀᴀʏʟᴀ)

(گفت‌و‌گوی دو دانش‌آموز دبیرستانی که برای اولین‌بار با یکدیگر هم‌صحبت شده‌اند و از سوی دیگر از لحاظ شخصیت با یکدیگر کاملا فرق دارند)
نویسنده: دانش‌آموز ساکت و گوشه‌گیر که طبق‌معمول همیشه از پنجره به افق خیره می‌شد و مدتی بدون حرکت می‌موند به افق نگاه می‌کرد که دانش‌آموز محبوب کلاس وارد کلاس میشه و دانش‌آموز ساکت و گوشه‌گیر رو میبیه و با لبخند به اون سلام میکنه..
-سلام رفیق، چطوری؟!
*دانش‌آموز ساکت و گوشه‌گیر اهمیتی نمیده و به تماشای افق ادامه میده*
*ودرمقابل دانش‌آموز محبوب دوباره با لبخند و لحنی‌ گرم تکرار میکنه*
-سلاام رفیق، چطوریی؟!
*دانش‌آموز ساکت و گوشه‌گیر ناچار به پاسخ‌دادن میشه*
+سلام، خوبم.
-خداروشکر که خوبی.. خوب بمونی!!
*دانش‌آموز محبوب از فرصت استفاده کرد و سوال همیشگی ذهن کنجکاوش رو پرسید*
-به چه نگاه میکنی یا اینکه خیره شدی؟
-آخه من هر‌وقت تو رو دیدم در‌حال تماشای افق بودی..
+این الان سوالت بود؟
-بله.. میشه بگی؟
+بگم، ولم میکنی؟
-آرههه
+خب.. میدونی من به هیچ‌جایی نگاه نمیکنم که صرفا به جزئیاتش دقت کنم و اون رو تجزیه و تحلیل کنم..
+یه‌منظره رو درنظر میگیرم و بهش خیره میشم تا فکر کنم یا شایدم فکر‌هام رو خالی کنم.. در‌کل اون منظره برای من شبیه یه وسیله هست تا خودِ اصل‌مطلب!
+جوابت رو گرفتی؟
-اوه..
+مثل اینکه گرفتی..
-فکر می‌کردم خیلی عجیب باشی و واقعا هم عجیبی!!
+جا داره بگم مرسی؟
-خخخ.. نه نیازی نیست..
*دانش‌آموز ساکت و گوشه‌گیر بخند میزنه و دوباره به افق خیره میشه*

پایان!

نظرات (۱۸)

Loading...

توضیحات

Time To Think

۱۲ لایک
۱۸ نظر

(گفت‌و‌گوی دو دانش‌آموز دبیرستانی که برای اولین‌بار با یکدیگر هم‌صحبت شده‌اند و از سوی دیگر از لحاظ شخصیت با یکدیگر کاملا فرق دارند)
نویسنده: دانش‌آموز ساکت و گوشه‌گیر که طبق‌معمول همیشه از پنجره به افق خیره می‌شد و مدتی بدون حرکت می‌موند به افق نگاه می‌کرد که دانش‌آموز محبوب کلاس وارد کلاس میشه و دانش‌آموز ساکت و گوشه‌گیر رو میبیه و با لبخند به اون سلام میکنه..
-سلام رفیق، چطوری؟!
*دانش‌آموز ساکت و گوشه‌گیر اهمیتی نمیده و به تماشای افق ادامه میده*
*ودرمقابل دانش‌آموز محبوب دوباره با لبخند و لحنی‌ گرم تکرار میکنه*
-سلاام رفیق، چطوریی؟!
*دانش‌آموز ساکت و گوشه‌گیر ناچار به پاسخ‌دادن میشه*
+سلام، خوبم.
-خداروشکر که خوبی.. خوب بمونی!!
*دانش‌آموز محبوب از فرصت استفاده کرد و سوال همیشگی ذهن کنجکاوش رو پرسید*
-به چه نگاه میکنی یا اینکه خیره شدی؟
-آخه من هر‌وقت تو رو دیدم در‌حال تماشای افق بودی..
+این الان سوالت بود؟
-بله.. میشه بگی؟
+بگم، ولم میکنی؟
-آرههه
+خب.. میدونی من به هیچ‌جایی نگاه نمیکنم که صرفا به جزئیاتش دقت کنم و اون رو تجزیه و تحلیل کنم..
+یه‌منظره رو درنظر میگیرم و بهش خیره میشم تا فکر کنم یا شایدم فکر‌هام رو خالی کنم.. در‌کل اون منظره برای من شبیه یه وسیله هست تا خودِ اصل‌مطلب!
+جوابت رو گرفتی؟
-اوه..
+مثل اینکه گرفتی..
-فکر می‌کردم خیلی عجیب باشی و واقعا هم عجیبی!!
+جا داره بگم مرسی؟
-خخخ.. نه نیازی نیست..
*دانش‌آموز ساکت و گوشه‌گیر بخند میزنه و دوباره به افق خیره میشه*

پایان!