پارت-۴۹

بسته‌شد
بسته‌شد

سیاوش که داشت میشاشید گفت:ام..چیزه..امم..چشم
مامانم برگشت و رف تو و درو با عصبانیت بست و ما دوباره پقی زدیم زیر خنده:وااای کاکا اب قند میخوری؟نگاه رنگش
کاکا سیاه:این مادرت بود؟
-ارههه تازه منم جرعت نمکنم بش بگم مامان میگم ارام جون
مانی:بابا دمتون گرم معلومه خانوادتون پایه و باحالن
مهیا:اره باوا کجاشو دیدی
کاکا:بریم تو یه چایی بخوریم؟
با خنده گفتم:بریم الان برگشتنی میاین دوتا چایی میخورین
من و مهیا و کاکا و مانی با ماشین کاکا رفتیم'امیر و کیارش و بنی و شیدا با ماشین امیر'هومن و باربد و اریا با ماشین باربد'تو راه کلی حرف زدیمو و امار جد و ابادشونو در اوردم
کاکا سیاهمون یه خواهر داره به اسم سارا و ۵ سالشه باباشم وقتی کاکا۱۷ سالش بوده فوت کرده و یه مامان داره۴۵ سالشه و اسمش معصومه اس عکسشونم دیدم خیلی گل بود خواهرشم که نگم انقدر با نمک بود که نگو قرار شد یه روز برم ببینمش و و یه عمه داره و عمو نداره اسم عمش مرۻیس و شوهرش مصطفی و یه دو قلو داره کیانا و کیمیا که۱۷ سالشونه و چشم داداش سیای ما کیمیا رو گرفته و خاله و دایی ام نعره مانی ام یه بابا داره که کارواش داره و اسمش محسن۴۲ سالشه و یه مامانشم مامان زهراش۴۱ سالشه و مانی تک فرزنده و یه عمو داره عمو مراد که ۲۸ سالشه و مجرده و یه عمه داره عمه فریماه که ۳۱ سالشه و تازه ازدواج کرده و یه بچه پسر داره ای هان که۶ ماهشه و یه دایی داره که اسمش ابراهیم و ۴۵ سالشه و یه پسر داره به اسم هادی و ۲۰ سالشه و یه دختر داره هستی۱۸ سالشه و چشم مانی ام ایشونو گرفته منم همه چیو براشون گفتم و کلی همو مسخره کردیم بعد نیم ساعتی رسیدیم و رفتیم سمت تله کابین:خوب ما۱۱ نفریم تله کابینم که اجازه بیش از۴ونفر تو هر کابین نمیده الان تقسیم کنین:/
هومن:من و عشقم که باهم میریم شمارو نمدانم
-پرو ها باشه برین'خوب بقیههه؟
باربد:منو مهیا ام باهم
یهو بغض کردم اخه چرا؟اصلابه منچه که بغض کردم به بهونه خوراکی خردن از اونجا دور شدم و رفتم سمت مغازه و یه نفس عمیق کشیدم که اشکم در نیاد اخه چم شده بود اههه خدا:فقط شوخی کردم چت شد چرا اومدی اینجا؟
برگشتم و با دیدن باربد شوکه شدم:واا چی میگی اومدم خوراکی بخرم بهدم به من چه که شوخی بود یا جدی
باربد:خوب پس بخر تا بریم

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

پارت-۴۹

۱ لایک
۰ نظر

سیاوش که داشت میشاشید گفت:ام..چیزه..امم..چشم
مامانم برگشت و رف تو و درو با عصبانیت بست و ما دوباره پقی زدیم زیر خنده:وااای کاکا اب قند میخوری؟نگاه رنگش
کاکا سیاه:این مادرت بود؟
-ارههه تازه منم جرعت نمکنم بش بگم مامان میگم ارام جون
مانی:بابا دمتون گرم معلومه خانوادتون پایه و باحالن
مهیا:اره باوا کجاشو دیدی
کاکا:بریم تو یه چایی بخوریم؟
با خنده گفتم:بریم الان برگشتنی میاین دوتا چایی میخورین
من و مهیا و کاکا و مانی با ماشین کاکا رفتیم'امیر و کیارش و بنی و شیدا با ماشین امیر'هومن و باربد و اریا با ماشین باربد'تو راه کلی حرف زدیمو و امار جد و ابادشونو در اوردم
کاکا سیاهمون یه خواهر داره به اسم سارا و ۵ سالشه باباشم وقتی کاکا۱۷ سالش بوده فوت کرده و یه مامان داره۴۵ سالشه و اسمش معصومه اس عکسشونم دیدم خیلی گل بود خواهرشم که نگم انقدر با نمک بود که نگو قرار شد یه روز برم ببینمش و و یه عمه داره و عمو نداره اسم عمش مرۻیس و شوهرش مصطفی و یه دو قلو داره کیانا و کیمیا که۱۷ سالشونه و چشم داداش سیای ما کیمیا رو گرفته و خاله و دایی ام نعره مانی ام یه بابا داره که کارواش داره و اسمش محسن۴۲ سالشه و یه مامانشم مامان زهراش۴۱ سالشه و مانی تک فرزنده و یه عمو داره عمو مراد که ۲۸ سالشه و مجرده و یه عمه داره عمه فریماه که ۳۱ سالشه و تازه ازدواج کرده و یه بچه پسر داره ای هان که۶ ماهشه و یه دایی داره که اسمش ابراهیم و ۴۵ سالشه و یه پسر داره به اسم هادی و ۲۰ سالشه و یه دختر داره هستی۱۸ سالشه و چشم مانی ام ایشونو گرفته منم همه چیو براشون گفتم و کلی همو مسخره کردیم بعد نیم ساعتی رسیدیم و رفتیم سمت تله کابین:خوب ما۱۱ نفریم تله کابینم که اجازه بیش از۴ونفر تو هر کابین نمیده الان تقسیم کنین:/
هومن:من و عشقم که باهم میریم شمارو نمدانم
-پرو ها باشه برین'خوب بقیههه؟
باربد:منو مهیا ام باهم
یهو بغض کردم اخه چرا؟اصلابه منچه که بغض کردم به بهونه خوراکی خردن از اونجا دور شدم و رفتم سمت مغازه و یه نفس عمیق کشیدم که اشکم در نیاد اخه چم شده بود اههه خدا:فقط شوخی کردم چت شد چرا اومدی اینجا؟
برگشتم و با دیدن باربد شوکه شدم:واا چی میگی اومدم خوراکی بخرم بهدم به من چه که شوخی بود یا جدی
باربد:خوب پس بخر تا بریم