میخواهم نابینا شوم..."کپشن"
روزی از دفتر زندگی`ام پرسیدم"
سال های زیادی از زمانی که متولد شده`ام گذشته!؟"
نوشت : آره!"
پرسیدم"
"تا به حال چند آرزو کردم؟"
نوشت : صد و هفتاد و شش هزار و نَوَد و پنج آرزو"
لبخند خشکی`لبانم را تر کرد"
با طعنه پرسیدم : تا کنون چندتا را برآورد ساختی؟"
نوشت : تعداد زیادی را"
نفس عمیقی کشیدم و به پنجره خیره شدم"
بارانِ شدیدی درحال باریدن بود..."
رو به کتاب نشستم و گفتم"
میتوانم یک آرزو کنم و تو آن را هم برآورده کنی؟"
کتاب برگه`ش را ورق زد و نوشت"
"فقط میتوانی یک آرزو کنی!"
بلند خندیدم و با خود گفتم "چطور میتوانی این حرف را به پیر مرد 63 ساله بزنی؟"
به او گفتم"
میخواهم نابینا شوم!"
"چرا؟"
"از روزی که سرنوشت، توانایی شنیدن صدایِ باران را ازم گرفته، به نَوِه`هایم حسادت میکنم! نه برای داشتن بدنِ سالم...برای شنیدن صدای بارش باران!دیدن باران درحالی که صدایی ندارد...برای من مانند زندگی`ای است که نوری ندارد! چشمانم را بگیر!و من را به خوابی آرام ببر!"
بعد از نوشتن این جملات بر روی کتاب؛به آرامی سرم را به عقب تکیه دادم؛آخرین قطرات باران همراه با آخرین نفس های من بر روی زمین متولد شدن...."
نظرات (۱۰)