بخشای از وجودِ من؛
هنگامای که از ندانستن،نفهمیدن و نشنیدن افسوس میخوری،
بخشای از وجودِ من به تو حسادت میکند'
چه روزها که خود'ام را به بیراهه میکشاندم،
چشمانام را میبستم و
گوشهایام را میگرفتم؛
از آنکه میدانستم چه میگویند،
خشمگین و دلسرد بودم'
به خود رجوع میکردم!
ساعتها به آینه خیره میشدم،
به دنبالِ چیز'ای برایِ تحسین...
چیز'ای برایِ خواسته شدن؛
نپذیرفتام!
خود'ام را به گونهای ساختم،
که حتی آینه گول خورد؛
اما...'
او من را شناخت!
و این بار،فرصتای نداشتم که چشم و گوشام را ببندم؛
باید میشنیدم،که شاید حقیقتِ وجودِ نفرینشدهام را بپذیرم"
آهنگِ ویدیو رو بینهایت دوست دارم:]"
نظرات (۸)