Skip to main content
زولا
۴ بازدید

  • ❤️◇Kim Kim◇❤️*[ اوداساکو ] *کینو*
  • ♥ᴍɪɴᴏᴏ♥уσмιη
  • MAKH
  • FARI  and DARI
  • ❇*آنلاین ❤️ℳάrყάɱ*❇{نازنین جان کجایی دلم واست تنگ شده ♥}مسافرتم خیییییلی کم میام نما✨

رمان فوق العاده ی موش ازمایشگاهی قسمت ۱۴

◇жღιτrλж::..yukimo shigure::..◇violet
◇жღιτrλж::..yukimo shigure::..◇violet
منتشر شده در تاریخ ۲۵ تیر ۱۳۹۸

از کارولین که خداحافظی کردیم راه افتادیم سمت خونه .
-چه خبر ؟ این یک مدت که نبودی جات خیلی خالی بود ها .
بعد در آغوش گرفتتم . من هم که دلم واسه جفتشون تنگ شده بود پریدم بالا و گفتم : منم خیلی ذوق داشتم تا بیام ببینمتون . وای دوس دارم واکنش چویا رو ببینم . اخه دوباره من اومدم که به جفتتون گیر بدم .
ویکتوری نشونش دادم و خندیدم . ولی داداش نخندید . تعجب کردم اون که خوش خنده بود .
-خب رینا مسئله همینه راستش ...چویا ...
به من نگاه نمیکرد . چرا ؟ چی شده بود ؟ نکنه اتفاقی واسش افتاده بود ؟ از راه رفتن ایستادم . بازوش رو گرفتم و فشار دادم . شاید عصبانی بودم شاید هم ناراحت .
-ببینم اتفاقی که واسش نیوفتاده ؟ افتاده ؟
برگشت سمت من و سرم رو اورد بالا . تو چشمام زل زد و با صدایی اروم و ملایم گفت : امروز صبح ... فوت شد .
خون تو رگ هام یخ زد . پاهام سست شد و افتادم زمین . باور کردنش سخت نبود ...غیر ممکن بود .
کلی سوال داشتم .چرا؟کجا؟و هزارتا سوال دیگه ولی صدایی تو حنجره ام پیدا نمیکردم . قلبم تند تند میزد . اشک خشک شده ی تو چشمام جاری شد . داداش اروم جلوم زانو زد و دستی رو سرم کشید
-متاسفم رینا .
-چرا ؟
این رو با حرص و گریه و بلند گفتم و بعد بقلش کردم سفت فشارش میدادم و بلند بلند گریه میکردم .
روز برگشتنم تبدیل شد به روز مرگ بهترین دوستم .
یا شاید ...
اولین عشقم .♡



گزارش تخلف