به امیدِ دیداری دوباره؛"کپشن:]"

۴۱ نظر گزارش تخلف
آلالهـ₊⊹]
آلالهـ₊⊹]

به یاد دارم؛اولین بار'ای که کپشنِ خداحافظ‌ای رو نوشتم؛
مطمئن بودم بازگشت‌ای نخواهد بود...اما از رفتن‌ام ناراضی نبودم'
این بار،با کمال نارضایت‌ای اینجا رو ترک می‌کنم:]'
امیدوار'ام اسمِ فرد'ای رو جا ننداخته باشم:]'

"لعبت‌اونی،یسنا،هیونااونی،ثمین‌اونی،معصومه‌اونی،رها،هستی،یارا،ملودی،کلارا،فاطمه،یورِکا،سورا،Blue،کیدرامرِ ولگرداونی،سنا،راشل،میشل،هاروهی،میشل،کوثر،ریحانه،پروانه،هانا،آسا،کارشناسِ مینسو،مریم میکس،نگین،روزالین،SHADOW XX،Pishii.im،ᶠᵉˡⁱᶜ،لارا،N،☆،جذاب ترین مردِ عنکبوتیِ تاریخ،نیکولای،김조경،آیدا،هاله،آیرا،..."

روزی،روزگاری؛
نقطه‌ی سیاه'ای بود
که به دنبالِ تاریک‌ای می‌گشت'
به دنبالِ فضا'ایی که نیاز'ای نباشد در آن،بدرخشد؛
پس گشت و گشت...؛
نقطه‌ی سیاهِ قصه‌ی ما،
در این مسیر،به جمله‌های بسیار'ای پایان داد؛
اما هیچ یک از جملات،به او مسیرِ تاریک‌ای را نشان ندادند...'
نقطه‌ی سیاه،که تا آن لحظه چیز'ای جز مقصد'اش را نمی‌دید،ایستاد،چرخید و به چیزها'ایی که پشتِ سر گذاشته بود نگاه‌ای انداخت'
در کمالِ ناباوری،جملات‌ای که به آنها پایان داده بود را درونِ تاریک‌ای دید...همان تاریک‌ای که به دنبال‌اش بود!
اما،نمی‌توانست به عقب برگردد'
•من تاریک‌ای را به دنبال دارم...من خودِ تاریک‌ای هستم...
به سنگ‌ای تکیه داد،اما متوجه شد دارد به جمله‌ی زندگیِ سنگ هم،پایان می‌دهد...برخواست و کم‌ای دور شد'
ناگهان،سنگ شکافت و از دلِ سنگ،آب‌ای روانه‌ی زمین شد و غنچه‌ای کوچک سر از خاک بیرون آورد:]'
درونِ تاریک‌ای،غنچه‌ای سفید،شروع به درخشیدن کرد:]]"

این بود،حکایتــِ ما،غـنچه‌هـای زیبا و درخشان‌ام:]'

این بند رو موقتاً می‌نویسم؛
مجدداً،مهاجرت می‌کنم:]'اما این بار،به خارج از پاره‌ای از تن‌ام...خارج از وطن‌ام...به کشور'ای دیگر؛
این احساس رو داره...گویی آلاله رو اینجا یادگاری گذاشتم و جسم‌ای بی‌نام رو حمل می‌کنم...'
مدت زمانِ مشخص‌ای نداره؛
به شرایطِ کار'ای پدرم وابسته‌است]'
می‌رم برای برگشتن!'
هرگز،شما رو بیم نمی‌کنم حتی اگر من رو فراموش کردید!
دیشب،متوجه شدم؛
شما با وجودِ بخش‌ای از من در این مکان،کمتر احساسِ تنها'ایی می‌کنید،اما چه چیز'ای برایِ من باقی می‌مونه؟:]]'
نظرات اینجا باز خواهند بود:]
می‌شنوم:]"

نظرات (۴۱)

Loading...

توضیحات

به امیدِ دیداری دوباره؛"کپشن:]"

۳۶ لایک
۴۱ نظر

به یاد دارم؛اولین بار'ای که کپشنِ خداحافظ‌ای رو نوشتم؛
مطمئن بودم بازگشت‌ای نخواهد بود...اما از رفتن‌ام ناراضی نبودم'
این بار،با کمال نارضایت‌ای اینجا رو ترک می‌کنم:]'
امیدوار'ام اسمِ فرد'ای رو جا ننداخته باشم:]'

"لعبت‌اونی،یسنا،هیونااونی،ثمین‌اونی،معصومه‌اونی،رها،هستی،یارا،ملودی،کلارا،فاطمه،یورِکا،سورا،Blue،کیدرامرِ ولگرداونی،سنا،راشل،میشل،هاروهی،میشل،کوثر،ریحانه،پروانه،هانا،آسا،کارشناسِ مینسو،مریم میکس،نگین،روزالین،SHADOW XX،Pishii.im،ᶠᵉˡⁱᶜ،لارا،N،☆،جذاب ترین مردِ عنکبوتیِ تاریخ،نیکولای،김조경،آیدا،هاله،آیرا،..."

روزی،روزگاری؛
نقطه‌ی سیاه'ای بود
که به دنبالِ تاریک‌ای می‌گشت'
به دنبالِ فضا'ایی که نیاز'ای نباشد در آن،بدرخشد؛
پس گشت و گشت...؛
نقطه‌ی سیاهِ قصه‌ی ما،
در این مسیر،به جمله‌های بسیار'ای پایان داد؛
اما هیچ یک از جملات،به او مسیرِ تاریک‌ای را نشان ندادند...'
نقطه‌ی سیاه،که تا آن لحظه چیز'ای جز مقصد'اش را نمی‌دید،ایستاد،چرخید و به چیزها'ایی که پشتِ سر گذاشته بود نگاه‌ای انداخت'
در کمالِ ناباوری،جملات‌ای که به آنها پایان داده بود را درونِ تاریک‌ای دید...همان تاریک‌ای که به دنبال‌اش بود!
اما،نمی‌توانست به عقب برگردد'
•من تاریک‌ای را به دنبال دارم...من خودِ تاریک‌ای هستم...
به سنگ‌ای تکیه داد،اما متوجه شد دارد به جمله‌ی زندگیِ سنگ هم،پایان می‌دهد...برخواست و کم‌ای دور شد'
ناگهان،سنگ شکافت و از دلِ سنگ،آب‌ای روانه‌ی زمین شد و غنچه‌ای کوچک سر از خاک بیرون آورد:]'
درونِ تاریک‌ای،غنچه‌ای سفید،شروع به درخشیدن کرد:]]"

این بود،حکایتــِ ما،غـنچه‌هـای زیبا و درخشان‌ام:]'

این بند رو موقتاً می‌نویسم؛
مجدداً،مهاجرت می‌کنم:]'اما این بار،به خارج از پاره‌ای از تن‌ام...خارج از وطن‌ام...به کشور'ای دیگر؛
این احساس رو داره...گویی آلاله رو اینجا یادگاری گذاشتم و جسم‌ای بی‌نام رو حمل می‌کنم...'
مدت زمانِ مشخص‌ای نداره؛
به شرایطِ کار'ای پدرم وابسته‌است]'
می‌رم برای برگشتن!'
هرگز،شما رو بیم نمی‌کنم حتی اگر من رو فراموش کردید!
دیشب،متوجه شدم؛
شما با وجودِ بخش‌ای از من در این مکان،کمتر احساسِ تنها'ایی می‌کنید،اما چه چیز'ای برایِ من باقی می‌مونه؟:]]'
نظرات اینجا باز خواهند بود:]
می‌شنوم:]"