-The problem with love is I'm blinded by-

۰ نظر گزارش تخلف
نیلیا;
نیلیا;

هرچقدر میگذرد،
بیشتر پِی می‌برم که چرا و چگونه مردم،می‌گذاشتند و می‌رفتند.
عجیبه.
آدم‌ها از آدم‌ها به آدم‌ها پناه می‌برند،
ولی،نسبت به آنکه.. آیا انسان‌ها با انسان‌ها متفاوت هستند؟
گویا در تفکُرات او.. دنیایی رنگی وجود داشت.
دنیایی که هرکس نمی‌توانست به آن دست‌پیدا کند.
بارها و بارها.. از خودم می‌پرسیدم؛
چی باعث شد،او فکر کند،زندگی آنقدر رنگی است..؟
مدت‌ها از آن زمان می‌گُذرد.
و بعد از مدتها صبر؛ اندیشیدم و پاسخ را یافتم.
چیزی که او را پایدار و استوار نگه می‌داشت -عشق- بود.
عشقی که بعدها،معلوم بود‌،ازدست می‌رود و میمیرد.
و حالا.. در راه یافت پاسخ،فهمیدم.. عشق او مدت‌هاست -تمام- و -دفن- شده است.
هنوز هم فکر می‌کنم،او می‌تواند. می‌تواند دوباره عشق را در زندگی‌اش بیابد.
اما گویی.. او حالا،خسته و شکسته،بر روی زمین افتاده‌است.
و.. زندگی،حتی شادی را از رنگین‌ترین فرد گرفت؛
حالا.. آیا او می‌تواند دوباره به فرد -قدیم- برگردد؟
نیازی به فکر نبود. او.. بعد از اون حادثه،هرگز نتوانست.. و نمی‌تواند. آن شادی را بیابد. هرگز نمی‌تواند،به آدم قدیم برگردد.
ولی هنوزهم.. جواب سوالم کامل نشده است.
-انسان با انسان برابر است؟-
شاید.. دیگر نیازی به فکر و یا حتی مکثی هم نباشد؛
یک با یک.. در ایران،هیچوقت برابر نبوده‌است و نخواهد بود..؟!
چه فرق دارد؟!
-
و حالا.. من اینجا نشسته‌ام. و باخت او را تماشا می‌کنم.
چطور شد که باخت..؟
هنوزهم منتظر بودم،با آن پاهای خسته و شکسته.. منتظر برگشت او.. و -تایید- او بودم؛ بااین حال که او.. حالا حتی در این دنیای بی رحم با آدم‌های بی‌رحم،وجود خارجی ندارد.
گویی.. دیگر همچیز مُرده‌است.
و در این،دلتنگی‌ای پنهان است. دلتنگی‌ای غریب.


نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

-The problem with love is I'm blinded by-

۲۷ لایک
۰ نظر

هرچقدر میگذرد،
بیشتر پِی می‌برم که چرا و چگونه مردم،می‌گذاشتند و می‌رفتند.
عجیبه.
آدم‌ها از آدم‌ها به آدم‌ها پناه می‌برند،
ولی،نسبت به آنکه.. آیا انسان‌ها با انسان‌ها متفاوت هستند؟
گویا در تفکُرات او.. دنیایی رنگی وجود داشت.
دنیایی که هرکس نمی‌توانست به آن دست‌پیدا کند.
بارها و بارها.. از خودم می‌پرسیدم؛
چی باعث شد،او فکر کند،زندگی آنقدر رنگی است..؟
مدت‌ها از آن زمان می‌گُذرد.
و بعد از مدتها صبر؛ اندیشیدم و پاسخ را یافتم.
چیزی که او را پایدار و استوار نگه می‌داشت -عشق- بود.
عشقی که بعدها،معلوم بود‌،ازدست می‌رود و میمیرد.
و حالا.. در راه یافت پاسخ،فهمیدم.. عشق او مدت‌هاست -تمام- و -دفن- شده است.
هنوز هم فکر می‌کنم،او می‌تواند. می‌تواند دوباره عشق را در زندگی‌اش بیابد.
اما گویی.. او حالا،خسته و شکسته،بر روی زمین افتاده‌است.
و.. زندگی،حتی شادی را از رنگین‌ترین فرد گرفت؛
حالا.. آیا او می‌تواند دوباره به فرد -قدیم- برگردد؟
نیازی به فکر نبود. او.. بعد از اون حادثه،هرگز نتوانست.. و نمی‌تواند. آن شادی را بیابد. هرگز نمی‌تواند،به آدم قدیم برگردد.
ولی هنوزهم.. جواب سوالم کامل نشده است.
-انسان با انسان برابر است؟-
شاید.. دیگر نیازی به فکر و یا حتی مکثی هم نباشد؛
یک با یک.. در ایران،هیچوقت برابر نبوده‌است و نخواهد بود..؟!
چه فرق دارد؟!
-
و حالا.. من اینجا نشسته‌ام. و باخت او را تماشا می‌کنم.
چطور شد که باخت..؟
هنوزهم منتظر بودم،با آن پاهای خسته و شکسته.. منتظر برگشت او.. و -تایید- او بودم؛ بااین حال که او.. حالا حتی در این دنیای بی رحم با آدم‌های بی‌رحم،وجود خارجی ندارد.
گویی.. دیگر همچیز مُرده‌است.
و در این،دلتنگی‌ای پنهان است. دلتنگی‌ای غریب.