دخـتـرکِ زنـدانـی_کپ'

۵۹ نظر گزارش تخلف
"ᴍɪɴ ʀᴏʏᴏɴɢ"
"ᴍɪɴ ʀᴏʏᴏɴɢ"

آن دختر، با باطن و ظاهری پاک،
دلِ چندین نفر را در اقیانوسِ آرامشِ خود غرق کرده بود؛
بی‌آنکه بداند.
آرامشش شبیه دریایی بود که موج نداشت،
اما عمقش…
کسی جرأت اندازه‌گرفتنش را نداشت.

او در جمع‌ها آرام و خوش‌خنده بود.
لبخندش همیشه به‌جا،
و سکوتش همیشه محترم.
هیچ‌وقت دلِ پُرش را خالی نمی‌کرد؛
نه از ترس قضاوت،
بلکه از عادتِ تحمل.

اما چشم‌هایش،
چیز دیگری می‌گفتند.
چشم‌هایی که حرف‌های زیادی داشتند
و بارِ سنگینِ چندین سال درد
در دلِ کوچک و لطیفش زندانی بود.
دردی که نه فریاد می‌زد،
نه طلبِ نجات می‌کرد؛
فقط مانده بود.

او قفسی ساخته بود
از صبر، از لبخند، از «حالم خوبه»‌های تکراری.
قفسی که کلیدش در دستانِ خودش بود.
اما روزی آمد
که میان شلوغیِ زندگی،
میان دل‌خوش‌کردنِ دیگران،
کلید را گم کرد.

و از آن روز،
دخترک زندانی ماند؛
نه به دستِ جهان،
که به دستِ خودش.

مـیـن رویـونـگ|کیـم سـایـونـگ'
4:20

نظرات (۵۹)

Loading...

توضیحات

دخـتـرکِ زنـدانـی_کپ'

۲۸ لایک
۵۹ نظر

آن دختر، با باطن و ظاهری پاک،
دلِ چندین نفر را در اقیانوسِ آرامشِ خود غرق کرده بود؛
بی‌آنکه بداند.
آرامشش شبیه دریایی بود که موج نداشت،
اما عمقش…
کسی جرأت اندازه‌گرفتنش را نداشت.

او در جمع‌ها آرام و خوش‌خنده بود.
لبخندش همیشه به‌جا،
و سکوتش همیشه محترم.
هیچ‌وقت دلِ پُرش را خالی نمی‌کرد؛
نه از ترس قضاوت،
بلکه از عادتِ تحمل.

اما چشم‌هایش،
چیز دیگری می‌گفتند.
چشم‌هایی که حرف‌های زیادی داشتند
و بارِ سنگینِ چندین سال درد
در دلِ کوچک و لطیفش زندانی بود.
دردی که نه فریاد می‌زد،
نه طلبِ نجات می‌کرد؛
فقط مانده بود.

او قفسی ساخته بود
از صبر، از لبخند، از «حالم خوبه»‌های تکراری.
قفسی که کلیدش در دستانِ خودش بود.
اما روزی آمد
که میان شلوغیِ زندگی،
میان دل‌خوش‌کردنِ دیگران،
کلید را گم کرد.

و از آن روز،
دخترک زندانی ماند؛
نه به دستِ جهان،
که به دستِ خودش.

مـیـن رویـونـگ|کیـم سـایـونـگ'
4:20