نامه متیو به اعضا در طول اخرین کنسرت+ کپشن پارت دوم

ZEROBASEONE/AND2BLE
ZEROBASEONE/AND2BLE

اون اوایل، در طول این ۲.۵ سال، همیشه می‌گفتیم: «واو، ۲.۵ سال!» اما این زمان، درست مثل یک چشم به هم زدن گذشت؛ انگار فقط یک خواب بود. هنوز هم نمی‌تونم باور کنم. حتی همین اواخر، وقتی به خوابگاه برگشتم و دیدم ریکی اونجا نیست… حالم گرفته شد. واقعاً دلم برای ریکی تنگ میشه.
ریکی : منم دلم برات تنگ میشه، زیاد به خوابگاه سر میزنم.
متیو:
واقعاً دلم برای همه‌چیز تنگ می‌شه؛ برای وقتی که ریکی سپیده‌دم توی حمام آواز می‌خوند. دلم برای تک‌تک جزئیات تنگ می‌شد.اول از همه، من عاشق دیدن چهرهٔ اعضامون هستم؛ پس لطفاً حداقل یک بار دیگر بذارید همشون رو کنار هم ببینم. وقتی برای اولین بار به کره اومدم، هر وقت احساس تنهایی می‌کردم، فقط کافی بود به بچه‌ها پیام بدهم و دور هم جمع بشیم و غذا بخوریم؛ این برام خیلی فوق‌العاده بود. برای من ساده‌ترین کار، غذا خوردنِ دسته‌جمعی بود، اما همین کار ساده، قلبم رو گرم می‌کرد. اولین حسی که تجربه کردم… بعد از دبیو، با هم "جاجانگ‌میون" و "پیتزا" خوردیم.اون موقع خیلی خوشحال بودم؛ اون زمان شروعِ ما بود. و حالا… فقط دلم می‌خواد دوباره با هم غذا بخوریم.من صادقانه بی‌صبرانه منتظر آیندهٔ تک‌تک اعضا هستم. شما بچه‌ها تا ابد هر نُه نفر ما را دوست دارید ، مگه نه؟ من هم ویدیوهای اعضا رو تماشا می‌کنم و براشون کامنت می‌گذارم؛ شما بچه‌ها هم باید همین کار رو بکنید! زیروبیسوان برای همیشه. دوستتون دارم

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

نامه متیو به اعضا در طول اخرین کنسرت+ کپشن پارت دوم

۶ لایک
۰ نظر

اون اوایل، در طول این ۲.۵ سال، همیشه می‌گفتیم: «واو، ۲.۵ سال!» اما این زمان، درست مثل یک چشم به هم زدن گذشت؛ انگار فقط یک خواب بود. هنوز هم نمی‌تونم باور کنم. حتی همین اواخر، وقتی به خوابگاه برگشتم و دیدم ریکی اونجا نیست… حالم گرفته شد. واقعاً دلم برای ریکی تنگ میشه.
ریکی : منم دلم برات تنگ میشه، زیاد به خوابگاه سر میزنم.
متیو:
واقعاً دلم برای همه‌چیز تنگ می‌شه؛ برای وقتی که ریکی سپیده‌دم توی حمام آواز می‌خوند. دلم برای تک‌تک جزئیات تنگ می‌شد.اول از همه، من عاشق دیدن چهرهٔ اعضامون هستم؛ پس لطفاً حداقل یک بار دیگر بذارید همشون رو کنار هم ببینم. وقتی برای اولین بار به کره اومدم، هر وقت احساس تنهایی می‌کردم، فقط کافی بود به بچه‌ها پیام بدهم و دور هم جمع بشیم و غذا بخوریم؛ این برام خیلی فوق‌العاده بود. برای من ساده‌ترین کار، غذا خوردنِ دسته‌جمعی بود، اما همین کار ساده، قلبم رو گرم می‌کرد. اولین حسی که تجربه کردم… بعد از دبیو، با هم "جاجانگ‌میون" و "پیتزا" خوردیم.اون موقع خیلی خوشحال بودم؛ اون زمان شروعِ ما بود. و حالا… فقط دلم می‌خواد دوباره با هم غذا بخوریم.من صادقانه بی‌صبرانه منتظر آیندهٔ تک‌تک اعضا هستم. شما بچه‌ها تا ابد هر نُه نفر ما را دوست دارید ، مگه نه؟ من هم ویدیوهای اعضا رو تماشا می‌کنم و براشون کامنت می‌گذارم؛ شما بچه‌ها هم باید همین کار رو بکنید! زیروبیسوان برای همیشه. دوستتون دارم