پَناهگاهیکهقَفَسشد؛
_عشق برای من شبیه یک تلهموشِ طلایی بود؛ اولش آنقدر درخشان و فریبنده است که نمیفهمی طعمهاش شدی، اما وقتی واردش میشوی، دندانههای فلزیاش بیرحمانه روی استخوانت چفت میشوند.
عشق مثل یک اسیدِ تدریجی است؛ اولش شاید فقط کمی پوستت را بسوزاند، اما بعد ذرهذره وجودت را حل میکند. جوری پودرت میکند که بعد از مدتی، از آن آدمِ سابق فقط یک مشت غبارِ خاکستری میماند که باد با خودش میبرد. هر چقدر بیشتر به آن تکیه کنی، بیشتر در آن فرو میروی؛ انگار در حالِ بلعیدنِ خودت هستی و در عین حال، لذتِ این بلعیده شدن، توهمِ خوشبختی به خوردِ مغزت میدهد.
شاید عشق زیباترین حس دنیا به نظر برسد، اما وقتی با ترس از دست دادن، وابستگی، کنترل و فراموش کردنِ خودت همراه شود، دیگر عشق سالم نیست. آن چیزی که تو را آرامآرام میسوزاند
عشق گاهی شبیه دارویی است که برای آرام کردنت مصرف میکنی، اما بعد میفهمی خودِ دارو باعث بیماریات شده است. به حضور یک نفر وابسته میشوی، نه چون واقعاً کنارت آرامی، بلکه چون نبودنش تو را میترساند. دیگر نمیپرسی «آیا این رابطه خوشحالم میکند؟» فقط میپرسی «چطور کاری کنم که از دستم نرود؟» و همینجا عشق تبدیل میشود به ترس، کنترل، شک و وابستگی...
در نهایت، همهچیز به یک بنبستِ سیاه ختم میشود. عشق نه معجزه است و نه رستگاری؛ فقط یک مسمومیتِ بسیار زیباست که سلولهای روانت را یکییکی از کار میاندازد. در واقع عشق، شیکترین شکلِ خودکشی است که بشر ابداع کرده؛ چون در نهایت، تو را به آدمی تبدیل میکند که نه دیگر خودش است، نه دلیلی برای ادامه دارد. این حس، در خالصترین حالتِ خودش، چیزی جز یک «تاکسیکِ کشنده» نیست که به جایِ جان، اول غرورت و بعد باورت را میکشد...
-مارتیس؛
نظرات (۲)