Broken wings*part3

۲۴ نظر گزارش تخلف
نیک"(عضو سازمان جنایی)
نیک"(عضو سازمان جنایی)


تهیونگ زودتر از ناهار بلند شد و رفت. جونگکوک هم پول نداشت تاکسی بگیره، پیاده راه افتاد.

یهو آسمون ترکید. بارون سیل‌آسا. جونگکوک زیر بارون، خیس تا مغز استخون. چند دقیقه بعد، پاهاش سست شد و وسط خیابون از حال رفت.

تهیونگ توی ماشین بود که قطره‌های بارون رو روی شیشه دید. یهو دلش ریخت. *جونگکوک... پیاده رفته بود.*

گاز داد و برگشت. پیداش کرد. روی زمین، خیس، بی‌هوش.

پرید بیرون، بغلش کرد: «هی! جونگکوک! بیدار شو...»

جونگکوک توی بغلش سرد و بی‌حرکت بود. تهیونگ با دستای لرزون بردش ماشین و گاز داد سمت بیمارستان.

---

توی بیمارستان، دکتر اومد بیرون: «ذات‌الریه گرفته. باید بستری بشه، ولی با مراقبت خوب خوب می‌شه.»

تهیونگ نفس راحت کشید. رفت کنار تختش نشست. دست جونگکوک رو گرفت.

تهیونگ آهسته: «تو خیلی احمقی... ولی من بدجور دوستت دارم.»

جونگکوک هنوز چشماش بسته بود، ولی انگشتاش آروم توی دست تهیونگ فشرده شد.
...
دو روز گذشت. جونگکوک رنگ به صورتش برگشت، چشماش رو باز کرد.

تهیونگ همون‌جا بود. کنار تخت، با چشمای خسته.

جونگکوک آروم: «شما... اینجایید؟»

تهیونگ لبخند زد: «مگه قرارداد نگفته همیشه در دسترس؟»

جونگکوک خواست بخنده ولی سرفه کرد. تهیونگ آب آورد، نگهش داشت. صورتاشون نزدیک شد.

تهیونگ مکث کرد... بعد بی‌اجازه، آروم لب‌هاش رو گذاشت روی لب جونگکوک. کوتاه، نرم، لرزون.

جونگکوک خشک شد. چشماش گرد شد.

تهیونگ عقب کشید، سرخ شده: «ببخشید... نتونستم.»

جونگکوک چند لحظه ساکت موند. بعد آروم گفت: «... دیوونه.»

ولی دستش رو نکشید از دست تهیونگ.

تهیونگ نفسش رو حبس کرد. یعنی...*او لالاااا*

دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)

نظرات (۲۴)

Loading...

توضیحات

Broken wings*part3

۲۱ لایک
۲۴ نظر


تهیونگ زودتر از ناهار بلند شد و رفت. جونگکوک هم پول نداشت تاکسی بگیره، پیاده راه افتاد.

یهو آسمون ترکید. بارون سیل‌آسا. جونگکوک زیر بارون، خیس تا مغز استخون. چند دقیقه بعد، پاهاش سست شد و وسط خیابون از حال رفت.

تهیونگ توی ماشین بود که قطره‌های بارون رو روی شیشه دید. یهو دلش ریخت. *جونگکوک... پیاده رفته بود.*

گاز داد و برگشت. پیداش کرد. روی زمین، خیس، بی‌هوش.

پرید بیرون، بغلش کرد: «هی! جونگکوک! بیدار شو...»

جونگکوک توی بغلش سرد و بی‌حرکت بود. تهیونگ با دستای لرزون بردش ماشین و گاز داد سمت بیمارستان.

---

توی بیمارستان، دکتر اومد بیرون: «ذات‌الریه گرفته. باید بستری بشه، ولی با مراقبت خوب خوب می‌شه.»

تهیونگ نفس راحت کشید. رفت کنار تختش نشست. دست جونگکوک رو گرفت.

تهیونگ آهسته: «تو خیلی احمقی... ولی من بدجور دوستت دارم.»

جونگکوک هنوز چشماش بسته بود، ولی انگشتاش آروم توی دست تهیونگ فشرده شد.
...
دو روز گذشت. جونگکوک رنگ به صورتش برگشت، چشماش رو باز کرد.

تهیونگ همون‌جا بود. کنار تخت، با چشمای خسته.

جونگکوک آروم: «شما... اینجایید؟»

تهیونگ لبخند زد: «مگه قرارداد نگفته همیشه در دسترس؟»

جونگکوک خواست بخنده ولی سرفه کرد. تهیونگ آب آورد، نگهش داشت. صورتاشون نزدیک شد.

تهیونگ مکث کرد... بعد بی‌اجازه، آروم لب‌هاش رو گذاشت روی لب جونگکوک. کوتاه، نرم، لرزون.

جونگکوک خشک شد. چشماش گرد شد.

تهیونگ عقب کشید، سرخ شده: «ببخشید... نتونستم.»

جونگکوک چند لحظه ساکت موند. بعد آروم گفت: «... دیوونه.»

ولی دستش رو نکشید از دست تهیونگ.

تهیونگ نفسش رو حبس کرد. یعنی...*او لالاااا*

دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)