HATRED²
خدمتکار در سالن غذاخوری رو برای رورا باز کرد.....
رورا داخل رفت و دید پدر و برادرش درحال خوردن صبحانه هستند... رفت و با بی میلی روبه روی برادرش نشست.....
جونگ هی: برادر رورا.... 27 ساله.... جانشین خانواده.... از همه ی دخترا غیر از رورا بدش میاد.... پدرش هم میگه ازدواج براش زوده هنوز عاقل نیست.... دانشگاه رو سال پیش تمام کرده... و برای رییس خانواده شدن آموزش میبینه....
جونگ هی : بالاخره تشریف آوردید....
رورا : بله اومدم...
دو هون : باز شروع کردید...
دو هون : 52 ساله.... رییس خاندان یکی از بزرگترین مافیاهای کره.... برای ارتقا و به جا ماندن خاندان هر کاری میکنه..... از وقتی زنش مرد خیلی کم حرف میزنه....و از وقتی هم که پدرش مرده کلا زیاد حرف نمیزنه... و خیلی عصبیه
جونگ هی با شادی: پدر... امیدوارم امروز به رورا خوش بگذره
رورا : هی میخوام با آرامش صبحونم رو بخورم حرف نزن....
بعد از چند دقیقه صبحانه خوردن.....
دو هون : راستی..... فردا ... به یکی از مهمونی های سالانه مافیاهای کره دعوتیم..... فردا حتما هر دو تاتون میاید....
رورا : پدر.... حتما من باید بیام؟
جونگ هی دست از خوردن برداشت و سرش رو پایین گرفت...
رورا : پدر؟
دو هون : بله... تو حتما باید باشی... دیگه حرف اضافه نزن....
رورا : چشم پدر... من دیگه برم.... خدا نگهدار.....
نظرات (۱۲)