«روزهایی که گم شدند»(ᴄᴀᴘ)
گاهی شب ها که سکوت خانه همه جا را میگیرد،ناخودآگاه به گذشته سفر میکنیم.
زندگی آنقدر تغییر میکند که وقتی به بعضی خواطرات گذشته نگاه میکنی،باورت نمیشود که آن روز ها واقعا وجود داشته اند.
انگار به صفحه هایی از یک فیلم قدیمی نگاه میکنی که بازیگرِ اصلی اش خودت بودی،اما حالا،دیگر آن آدم را نمیشناسی.
آن روز ها، شاید غم ها ساده تر بودند و شادی ها پررنگ تر.خنده ها از ته دل بود و نگرانی ها برای چیز های کوچک.
اما حالا که به پشت سر نگاه میکنیم،همه چیز مثل یک تصویر آبیِ یک گل یخ زده در زمستان است؛زیبا،دور،و کمی سرد.
بعضی وقتا فکر میکنیم که نکند آن خواطرات فقط ساخته ی ذهن ما باشند،نه واقعیتی که روزگاری نفس کشیده ایم.
انگار زمان بی رحمانه از روی همه چیز رد میشود و ما را تنها با تکه هایی از گذشته در این لحظه های اکنون رها میکند.شاید هم زندگی همین است؛پشت سر گذاشتن آدم هایی که بودیم،برای رسیدن به کسی که امروز هستیم؛حتی اگر دلتنگی شبانه، بهای این تغییر باشد.
نظرات (۳۲)