Skip to main content
۸۳ بازدید

  • 나는 항상 네 편이다《▪EXO~BTS▪》
  • Kiyana♥VH♥M2 ~ دوست دارم
  • EXO-BTS-ZAHRA ( منعکس شده مین شوگا )
  • دریا
  • Kairah
  • [❣❀ℳ♡[❣❀BTS♡

فیک اگه بابام بفهمه _ارت هشتاد و نه

وی: نه این واقعا زیاده روی میشه. بیا بریم خونه.
وی بلند شد و کتش رو از روی دسته صندلی برداشت و رفت سمت در. پشت سرش هم کوکی حرکت کرد.
وی خواست از در رد شه که یهو برگشت و گفت: عههه مبایلم!
وقتی برگشت ، کوکی سرش پایین بود و محکم به وی برخورد کرد و افتاد رو زمین.
وی: هی جیشد؟
نشست کنار کوکی رو زمین.
کوکی : هیجی فقط.......
حرفشو خورد و با چشمای باز به نقطه ای خیره شد. سر درد بدی همراه با سرگیجه گرفت. تصاویر گنگ و نامفهومی اومد جلوی چشماش. کوکی سرشو چسبید.
کوکی: ااااییییی!
وی شونه های کوکی رو جسبید.
وی: کوکی چت شد؟ خوبی؟
کوکی نشست سر جاش. هنوزم سرشو چسبیده بود.
وی: صبر کن میرم برات یه لیوان آب بیارم . خب؟
سریع از کنار کوکی بلند شد و رفت سمت اشپزخونه شرکت. کوکی با تعجب سعی کرد اتفاقی که افتاده بود رو مرور کنه. وی برگشت.
وی: چت شد یهو اخه؟
کوکی در حالی که یه قلپ از آب میخورد گفت: فکر کنم یه جیزایی داشت یادم میومد.
وی: چییییی؟ واقعاااا؟؟؟؟
کوکی از جاش بلند شد.
وی: شوخی که نمیکنی؟
کوکی: نه! مطمئنم که این اتفاق قبلا هم برام افتاده.
وی هنگ کرد. کوکی راست میگفت. اون اولین بار که کوکی رو دیده بود درست مثل همین الان هلش داده بود.
وی: خب...خبر خوبیه. بیا بریم خونه!

وارد خونه شدن. کل راه بی هیچ حرفی گذشته بود و کوکی تو خودش بود.
وی : کوکی مطمئنی چیزی نیست؟ عجیب شدی!
کوکی چیزی نگفت. وی کفسشو فوت کرد و رفت تو اتاقش‌. داشت لباساشو در میاوورد که یهو در اتاقش باز شد و کوکی اومد تو. وی برگشت سمتش. از ظاهر اشفته کوکی جا خورد.
وی: چی...جیشده؟
کوکی اومد سمت وی و گفت: اگه حافظم رو بدست بیارم.....اگه بفهمم که ....اگه بفهمم دوستت نداشتم چی؟
وی: هاااااااا؟
با تعجب به کوکی خیره شد.
وی: م...مگه....
کوکی : پسر اصلا برام مهم نیست.
اومد سمت وی و هلش داد و چسبوندش به دیوار.
وی: هی!
کوکی: حالا که داره یادم میاد مهم نیست....بهت میگم...
دستشو گذاشت دو طرف صورت وی.
کوکی: حتی اگه بعدا بفهمم دوستت نداشتم، بزار الان، که چیزی یادم نیست، چنین چیزیو از خودمون دریغ نکنیم!
وی: چی میگی من نمیفهمم!
کوکی: بهت میفهمونم.
لباشو کوبید به لبای وی و وحشیانه بوسیدتش. وی سریع عقب روندش.
وی: کوکی!
کوکی حریصانه و درحالی که نفس نفس میزد به لبای وی خیره موند.
وی: تو...توکه جیمینو...
کوکی به چشمای وی نگاه کرد .



گزارش تخلف