خــیــابــان تـاریــکــ’ کـپـ
خیابان تاریک بود؛ آنقدر تاریک که حتی سایهام هم دیگر مرا نمیشناخت. آرام قدم میزدم و صدای قدمهایم تنها چیزی بود که در آن سکوت باقی مانده بود. چراغهای خیابان یکیدرمیان روشن بودند، درست مثل امیدی که تو در دلم گذاشتی و بعد، یکییکی خاموششان کردی.
همهچیز همان بود؛ همان خیابان، همان نیمکت، همان هوای سرد... فقط تو دیگر نبودی. عجیب است، بعضی آدمها که میروند، انگار فقط خودشان نمیروند؛ بخشی از آدم را هم با خودشان میبرند.
ایستادم و به انتهای خیابان خیره شدم. جایی که روزی فکر میکردم قرار است تو را ببینم، حالا فقط تاریکی بود. فهمیدم بعضی راهها هرچقدر هم منتظر بمانی، به کسی که دوستش داری نمیرسند.
آن شب برای اولین بار فهمیدم شکست عشقی یعنی چه؛ یعنی راه رفتن در خیابانی که هزار بار با او قدم زدهای، اما این بار حتی جرئت نمیکنی سمت راستت را نگاه کنی، چون میترسی نبودنش را بیشتر از قبل باور کنی.
سرم را پایین انداختم و به راه افتادم. شاید بعضی آدمها قرار نیست بمانند؛ فقط میآیند تا یادمان بدهند دوست داشتن همیشه به معنی رسیدن نیست.
و من ماندم و یک خیابان تاریک، یک قلب خسته، و خاطرهای که هنوز بلد نبودم چطور فراموشش کنم.
00:01
نظرات (۳۸)