فصل دوم رمان THE EDICTION (اعتیاد) پارت شصت و یکم

*Málek.H*HANDERSON(یوتیوب دانلودر ها فعلا قطعه لایو اخر سال انهایپن رو هر وقت درست بشه براتون قرار میدم)

*حواست باشه*

نیاز داشتم با کسی صحبت کنم. کسی به غیر از جونگ سونگ...
نیاز داشتم در مورد همه چیز و در همین حال در مورد هیچ چیز با کسی حرف بزنم، و مسلما کسی نزدیک تر و امن تر از هیسونگ برای من وجود نداشت‌ مخصوصا که خودش هم از ماجرا خبر داشت.
پیامی برای او فرستادم تا پیدایش کنم که مسیج اینکه به خانه خودشان بازگشته به دستم رسید.
شانه ای از روی تعجب بالا انداختم و به هیسونگ زنگ زدم.
بعداز گذشتن یه بوق گوشی اش را جواب داد.
_پسر روی گوشیت خوابیده بودی؟
+یعنی چی؟
_سریع جواب دادی بخاطر همون میگم.
تک خنده ای کرد و حالم را جویا شد...
_خوبم...با جونگ سونگ هم حرف زدم... و الان به شدت نیاز دارم باهات حرف بزنم هیسونگ. حس میکنم بدون تو نمیتونم از پسش بربیام.
+خب پس بیام خونه شما که حرف بزنیم. نظرت چیه؟
_نه خودتو اذیت نکن من میام پیشت فقط آدرس بفرست..البته اگه مشکل نداری که بیام...
+نه دیوونه منظورم این نبود...اوممم اذیتی نیس... خب... باشه برات میفرستم...
_حالت خوبه هیسونگ؟ احساس میکنم خیلی خسته ای.
+نه اوکی‌ام...پس من منتظرتم.
_حتما...میبینمت...
تلفن را که قطع کردم، نگاهی به اطراف کردم و با دیدن نیکی خوشحال به سمتش رفتم و از آنجا که پشت به من ایستاده بود از پشت بغلش کردم که ترسیده تکانی خورد و سرش را به پشت برگرداند و با دیدن من دیوونه ای نثارم کرد.
>سکته کردم دیوونه‌ی خل و چل
_یا امروز هی اینو دارم میشنوما... بیا کارت دارم...بی زحمت منو تا یه جایی برسون.
>کجا به سلامتی؟ از شوری که به پا کردی هنوز یه ساعت هم نگذشته ها...میخوای بری دور دور؟
_نخیر میخوام برم پیش هیسونگ باید باهاش صحبت کنم...
> مگه تا الان پیشت نبود؟
_نه من تا الان داشتم با جونگ سونگ حرف میزنم.
بادی به غبغبش انداخت و سینه سپر کرد و با لحنی لاتی وارانه گفت:
> با اجازه کی با این آقا تنها شدی حرف بزنی؟ اجازه گرفتی از داداشت؟

نظرات (۸)

Loading...

توضیحات

فصل دوم رمان THE EDICTION (اعتیاد) پارت شصت و یکم

۷ لایک
۸ نظر

*حواست باشه*

نیاز داشتم با کسی صحبت کنم. کسی به غیر از جونگ سونگ...
نیاز داشتم در مورد همه چیز و در همین حال در مورد هیچ چیز با کسی حرف بزنم، و مسلما کسی نزدیک تر و امن تر از هیسونگ برای من وجود نداشت‌ مخصوصا که خودش هم از ماجرا خبر داشت.
پیامی برای او فرستادم تا پیدایش کنم که مسیج اینکه به خانه خودشان بازگشته به دستم رسید.
شانه ای از روی تعجب بالا انداختم و به هیسونگ زنگ زدم.
بعداز گذشتن یه بوق گوشی اش را جواب داد.
_پسر روی گوشیت خوابیده بودی؟
+یعنی چی؟
_سریع جواب دادی بخاطر همون میگم.
تک خنده ای کرد و حالم را جویا شد...
_خوبم...با جونگ سونگ هم حرف زدم... و الان به شدت نیاز دارم باهات حرف بزنم هیسونگ. حس میکنم بدون تو نمیتونم از پسش بربیام.
+خب پس بیام خونه شما که حرف بزنیم. نظرت چیه؟
_نه خودتو اذیت نکن من میام پیشت فقط آدرس بفرست..البته اگه مشکل نداری که بیام...
+نه دیوونه منظورم این نبود...اوممم اذیتی نیس... خب... باشه برات میفرستم...
_حالت خوبه هیسونگ؟ احساس میکنم خیلی خسته ای.
+نه اوکی‌ام...پس من منتظرتم.
_حتما...میبینمت...
تلفن را که قطع کردم، نگاهی به اطراف کردم و با دیدن نیکی خوشحال به سمتش رفتم و از آنجا که پشت به من ایستاده بود از پشت بغلش کردم که ترسیده تکانی خورد و سرش را به پشت برگرداند و با دیدن من دیوونه ای نثارم کرد.
>سکته کردم دیوونه‌ی خل و چل
_یا امروز هی اینو دارم میشنوما... بیا کارت دارم...بی زحمت منو تا یه جایی برسون.
>کجا به سلامتی؟ از شوری که به پا کردی هنوز یه ساعت هم نگذشته ها...میخوای بری دور دور؟
_نخیر میخوام برم پیش هیسونگ باید باهاش صحبت کنم...
> مگه تا الان پیشت نبود؟
_نه من تا الان داشتم با جونگ سونگ حرف میزنم.
بادی به غبغبش انداخت و سینه سپر کرد و با لحنی لاتی وارانه گفت:
> با اجازه کی با این آقا تنها شدی حرف بزنی؟ اجازه گرفتی از داداشت؟