عُمرِ عشقِ من؛

۴۲ نظر گزارش تخلف
آلالهـ₊⊹]
آلالهـ₊⊹]

از یاد برده بودم،
روزی در زندگی‌ام بوده که فکر می‌کردم،
قرار هست تا همیشه عاشق‌ت بمونم؛
چون عاشق بودم!
چون حس‌م عشق بود؛
و این حس،آنقدر قوی بود که چشمان‌م تحملِ تماشایِ صورت‌ات را نداشت،اما همیشه دنبال‌ات می‌کرد'
صدای‌ت قلبم را به تپش می‌انداخت و گوش‌هایم را تیز میکرد'
کم‌کم،قدم‌هایت برایم آشنا شدند؛
نزدیک که می‌شدی،به دورتر و دورتر فرار می‌کردم از هر احتمال‌ای که مرا مجبور می‌ساخت تو را رها کنم؛
تو،هرگزِ من بودی؛
تنها همدمی که می‌توانستم گوشه‌ای از این جنون را با او به اشتراک بگذارم،دفتری بود قدیمی؛
همآن که خجالت‌آورترین قصه‌های زندگی‌ام را می‌داند:]'
به او گفتم،
از موهایِ موج‌دارِ سیاه‌اش؛
از چشمان‌اش که می‌توانستم ساعت‌ها به آنها خیره شوم،بی‌آنکه پلک‌ای بزنم؛
البته دفترِ زیبایِ من،تو هم می‌دانی آخرین جمله‌ام اغراقی شاعرانه بود:]'
از رفتارش هم بگویم؟
مشخص بود تنهایی را ترجیح می‌دهد!
اما جمع را نیز شاد می‌کرد؛
زندگیِ رنگارنگ‌ای نداشت،
اما آنچنان هم بی‌رنگ نبود!
دوست داشتم موسیقیِ دلخواه‌ش را بشناسم،
اما راهی برای پرسیدن‌ش نیافتم؛
آدمِ کنجکاوی نبود،
به این فکر کردم که کنجکاوی و اشتیاقِ من در زندگی برایِ هردویِ‌مان کافی‌است!'
آن روزها،هر بندی از رمان‌ای که می‌خواندم،
هر بیت‌ای از شعری که می‌سرودم و هر آهنگی که ناگهان به گوش‌م می‌خورد،یادآوری از تو بود؛
اما امان از زندگی و انسانیت....
4 سال از آن هنگام گذشته و من امروز،
بعد از گفتگویی دوباره با دفترِ قدیمی‌ام تو را به یاد آوردم...
دفترم می‌پرسد عُمرِ عشقِ من همین‌قدر کوتاه بوده؟
چه جوابی بدهم،یارِ قدیمی؛
تو بهتر می‌دانی،فراموش کرده بودم و یا به هنگامِ سعی برایِ فراموش کردن‌اش،به خواب رفته بودم؟:]"


چالش:
کسی بوده که با خوندنِ این متن به یادش بی‌افتید؟:]
عشقِ اولتون،دوستی قدیمی و یا حتی یک کراش!
می‌تونم شنوایِ داستانش باشم؟!"

نظرات (۴۲)

Loading...

توضیحات

عُمرِ عشقِ من؛

۲۶ لایک
۴۲ نظر

از یاد برده بودم،
روزی در زندگی‌ام بوده که فکر می‌کردم،
قرار هست تا همیشه عاشق‌ت بمونم؛
چون عاشق بودم!
چون حس‌م عشق بود؛
و این حس،آنقدر قوی بود که چشمان‌م تحملِ تماشایِ صورت‌ات را نداشت،اما همیشه دنبال‌ات می‌کرد'
صدای‌ت قلبم را به تپش می‌انداخت و گوش‌هایم را تیز میکرد'
کم‌کم،قدم‌هایت برایم آشنا شدند؛
نزدیک که می‌شدی،به دورتر و دورتر فرار می‌کردم از هر احتمال‌ای که مرا مجبور می‌ساخت تو را رها کنم؛
تو،هرگزِ من بودی؛
تنها همدمی که می‌توانستم گوشه‌ای از این جنون را با او به اشتراک بگذارم،دفتری بود قدیمی؛
همآن که خجالت‌آورترین قصه‌های زندگی‌ام را می‌داند:]'
به او گفتم،
از موهایِ موج‌دارِ سیاه‌اش؛
از چشمان‌اش که می‌توانستم ساعت‌ها به آنها خیره شوم،بی‌آنکه پلک‌ای بزنم؛
البته دفترِ زیبایِ من،تو هم می‌دانی آخرین جمله‌ام اغراقی شاعرانه بود:]'
از رفتارش هم بگویم؟
مشخص بود تنهایی را ترجیح می‌دهد!
اما جمع را نیز شاد می‌کرد؛
زندگیِ رنگارنگ‌ای نداشت،
اما آنچنان هم بی‌رنگ نبود!
دوست داشتم موسیقیِ دلخواه‌ش را بشناسم،
اما راهی برای پرسیدن‌ش نیافتم؛
آدمِ کنجکاوی نبود،
به این فکر کردم که کنجکاوی و اشتیاقِ من در زندگی برایِ هردویِ‌مان کافی‌است!'
آن روزها،هر بندی از رمان‌ای که می‌خواندم،
هر بیت‌ای از شعری که می‌سرودم و هر آهنگی که ناگهان به گوش‌م می‌خورد،یادآوری از تو بود؛
اما امان از زندگی و انسانیت....
4 سال از آن هنگام گذشته و من امروز،
بعد از گفتگویی دوباره با دفترِ قدیمی‌ام تو را به یاد آوردم...
دفترم می‌پرسد عُمرِ عشقِ من همین‌قدر کوتاه بوده؟
چه جوابی بدهم،یارِ قدیمی؛
تو بهتر می‌دانی،فراموش کرده بودم و یا به هنگامِ سعی برایِ فراموش کردن‌اش،به خواب رفته بودم؟:]"


چالش:
کسی بوده که با خوندنِ این متن به یادش بی‌افتید؟:]
عشقِ اولتون،دوستی قدیمی و یا حتی یک کراش!
می‌تونم شنوایِ داستانش باشم؟!"