صفحه را که بست اگر کسی دیده نمیشود: شعر-فیلم
بیتفاوتی نه آغاز دارد و نه پایان. یک وضعیت پابرجاست که هیچ چیز آن را متزلزل نمیکند. تنها برایت واکنشهای غریزی باقی ماندهاند. بیتفاوتی زبان را تجزیه میکند، نشانهها را مغشوش میکند. تو صبوری را انتظار نمیکشی، آزادی و انتخاب نمیکنی، وقت داری و هیچ چیز اشتیاقت را برنمیانگیزد. میشنوی بی آنکه هرگز گوش کنی، میبینی بی آنکه هرگز نگاه کنی.
تنها انزوایت اهمیت دارد. هر کار که بکنی، هرجا که بروی، هرچیزی که ببینی بیاهمیت است. هرکاری که میکنی بیهوده است، هرچیزی که به دنبالش میگردی کاذب است. تنها چیزی که وجود دارد انزواست که هر بار دیر یا زود با آن مواجه می شوی. تو به حرف زدن پایان دادی و تنها سکوت به تو پاسخ داد. اما آن کلمات، آن هزاران، آن میلیونها کلمهای که در گلویت خشکیدند، کلمات بیحاصل، فریادهای شادی، کلمات عاشقانه، خندههای ابلهانه، پس تو کی آنها را باز مییابی؟
تو اکنون در وحشتِ سکوت زندگی میکنی. اما مگر خودت از همه ساکتتر نیستی؟
- ژرژ پرک( Georges Perec )
ویدئو : چهار دقیقه از فیلم-شعرِ مردی که خواب است( The Man Who Sleeps )
صفحه را که بست. اگر کسی «دیده نمیشود»
شعری از امیر قاضیپور ✔️
دهان باز، رویِ آتش
بر نوکِ زبان، با موهای کوتاه
به تنِ مورب / به اسم مارگوریتا
: به هنگام شهری بود وسطِ زمان
دستهای من روی انگورها به چشم میخورد
«مجانی فضایی که ایستادهای».
: دست هاشو به طرف دو ساعت دراز میکند
" الان به دنیا آمدم "
دست به جیب میبرم
در چشمت بودم -
وزنِ بدنم را بییندازم
حس میکنم دارم نگاه میکنم
بعد همه چیز دارم
نه تصویری - نه باجهای
سازهای داد آب و نان
نظرات