YOU³⁸

(GOLSA)♥︎(K-POPER)♥︎(رمان YOU)♥(رمان HATRED)♥︎(فن واقعی بین آیدلاش فرق نمیزاره)

لونا: سلام چی شده؟
دایون : سلام چیه؟ اصلا به ساعت نگاه کردی؟
لونا به ساعت گوشیش نگاه کرد و دید که ساعت 9 صبحه
لونا با عجله : عکسبرداری ساعت چنده؟؟؟
دایون : نیم ساعت دیگه.... میتونی خودت رو برسونی؟
لونا : تلاشم رو میکنم....
و سریع تلفن رو قطع کرد و رفت دوش گرفت... و موهاش رو خشک کرد و یک کت و شلوار مناسب خودش پوشید... کیف و گوشیش رو برداشت و رفت پارکینگ.... خواست سوار ماشین بشه که فهمید ماشینش تو شرکته..... یکدفعه
جیک : خوشگل خانم ماشین تونو آوردم
جیک به جلوی ماشین لم داده بود و سوییچ رو روی انگشتش میچرخوند...
لونا نزدیک رفت : سلام... واقعا ممنونم....
جیک : کاری نکردم... زود سوار شو میرسونمت شرکت...
لونا و جیک هردو سوار شدند....
جیک ماشین رو روشن کرد و راه افتادن...
لونا: از کجا فهمیدی ماشینم توی شرکته ؟
جیک: خب من خودم دیشب آوردمت...
لونا چشماش گرد شد و خجالت کشید و تا وقتی رسیدند حرفی نزدند....
لونا با خودش: اون منو آورد!!! نکنه حرف بدی زدم؟؟ از اون بدتر... نکنه اون... اون.... بیخیال امکان نداره... اون قضیه ی من رو میدونم پس جای نگرانی نیست...
استف در رو برای لونا باز کردند و لونا پیاده شد..
جیک : من ماشین رو پارک میکنم و سوییچ رو میزارم تو دفترت
لونا : باشه بازم ازت ممنونم....
لونا سوار آسانسور شد و رفت طبقه 12
لونا داشت گوشیشو نگاه میکرد... چند دقیقه گذشت تا آسانسور به طبقه 12 برسه....
وقتی در آسانسور باز شد... لونا کسی رو دید که به خاطرش پای فرد دیگری در میان بود...

نظرات (۲۳)

Loading...

توضیحات

YOU³⁸

۲۷ لایک
۲۳ نظر

لونا: سلام چی شده؟
دایون : سلام چیه؟ اصلا به ساعت نگاه کردی؟
لونا به ساعت گوشیش نگاه کرد و دید که ساعت 9 صبحه
لونا با عجله : عکسبرداری ساعت چنده؟؟؟
دایون : نیم ساعت دیگه.... میتونی خودت رو برسونی؟
لونا : تلاشم رو میکنم....
و سریع تلفن رو قطع کرد و رفت دوش گرفت... و موهاش رو خشک کرد و یک کت و شلوار مناسب خودش پوشید... کیف و گوشیش رو برداشت و رفت پارکینگ.... خواست سوار ماشین بشه که فهمید ماشینش تو شرکته..... یکدفعه
جیک : خوشگل خانم ماشین تونو آوردم
جیک به جلوی ماشین لم داده بود و سوییچ رو روی انگشتش میچرخوند...
لونا نزدیک رفت : سلام... واقعا ممنونم....
جیک : کاری نکردم... زود سوار شو میرسونمت شرکت...
لونا و جیک هردو سوار شدند....
جیک ماشین رو روشن کرد و راه افتادن...
لونا: از کجا فهمیدی ماشینم توی شرکته ؟
جیک: خب من خودم دیشب آوردمت...
لونا چشماش گرد شد و خجالت کشید و تا وقتی رسیدند حرفی نزدند....
لونا با خودش: اون منو آورد!!! نکنه حرف بدی زدم؟؟ از اون بدتر... نکنه اون... اون.... بیخیال امکان نداره... اون قضیه ی من رو میدونم پس جای نگرانی نیست...
استف در رو برای لونا باز کردند و لونا پیاده شد..
جیک : من ماشین رو پارک میکنم و سوییچ رو میزارم تو دفترت
لونا : باشه بازم ازت ممنونم....
لونا سوار آسانسور شد و رفت طبقه 12
لونا داشت گوشیشو نگاه میکرد... چند دقیقه گذشت تا آسانسور به طبقه 12 برسه....
وقتی در آسانسور باز شد... لونا کسی رو دید که به خاطرش پای فرد دیگری در میان بود...