Skip to main content
نماوا
۴۱ بازدید

  • felic
  • *PARY*
  • ❌Fukase❌داداشییی میخوای ابجی هر روز بغض کنه بیا دیگه :(
  • I am an emperor
  • farnaz

روزی که عشق دنیا را نجات داد (پارت دوم)

felic
felic
منتشر شده در تاریخ ۶ آبان ۱۳۹۸

(از زبان آزرم)
کیفم رو انداختم و دویدم سمتش وای این دیگه چه موجودیه؟؟تقریبا مثل منه ولی خیلی فرق داره یعنی چیه؟؟دستم رو به سمتش دراز کردم که دوباره ناله کرد!ایندفعه ترسیدم و ازش فاصله گرفتم.اگه بهم آسیب بزنه چی؟؟وای آزرم چیکار میکنی؟؟دوباره یه نگاهی بهش انداختم نه کمکش میکنم به نظر نمیاد خطری داشته باشه!یعنی زبونم رو بلده؟؟رفتم نزدیکتر و شونش رو گرفتم و سعی کردم کمکش کنم بلند بشه ههه فک کنم دیگه کلاس هم نتونم برم!به زور بلندش کردم و کشون کشون تا خونه بردمش.بارانا هنوز تو خونه بود و با دیدن وضعیت من و اون موجود که نمیدونستم چیه یه جیغ بنفش کشید!!!بارانا-آزرم این چیه دیگه؟؟من-چبدونم کنار دریاچه پیداش کردم بیا کمکم کن ببرمش تو اتاق درمانش کنم! بارانا-اصن مگه میدونی این چیه؟من-خوب شکل و قیافش تقریبا مثل خودمونه! هه اصن برو کنار خودم میبرمش و همونطور کشون کشون میخواستم ببرمش تو اتاق که متوجه شدم تکون خورد و چشماش رو باز کرد و زل زد تو چشام هنمینطوری داشتم نگاش میکردم که سریع ازم جدا شد و بعد از یه نگاه کوچیکی که بهمون انداخت یدفعه به سمتم حمله کرد وای این شمشیر داشت چرا من ندیدم؟ پریدم عقب و منم شمشیرم رو بیرون آوردم میخواستم بهش حمله کنم که متوجه چیز عجیبی شدم که از بدنش بیرون می یومد این دیگه چیع ؟بارانا باز دوباره جیغ زد دیگه ایندفعه خودمم ترسیده بودم ولی یکدفعه بدون اینکه چیزی بگه دوباره غش کرد!!منو بارانا برگشتیم و با تعجب به هم نگاه کردیم!0__0
(از زبان آذرخش)
وقتی که چشمام باز شد دیدم موجودی زیر بغلم رو گرفته و منو کشون کشون می بره ناگهان با صدای جیغی به خودم اومدم و یادم اومد که من در یک جنگ بودم یعنی ممکن است این ها هم پیمانان بیگانگان باشند شمشیرم رو در اوردم و می خواستم دو باره اهریمن اعظم را احضار کنم ولی به دلیل ضعف نتونستم و جراحاتی که از احضار قبل پدید اومده بود شروع به درد گرفتن کرد و من باز از شدت درد بی هوش شدم نمی دونستم در کجا به سر می برم و چه کار می کنم....
(از زبان لایت)
در انطرف در سیاره پسران من و دوستانم متوجه نبود آذرخش شده و به دنبال او می گشتیم بعضی ها نا امیدانه می گفتند نکند او بخاطر ما مرده من و دوستان دیگرهمچنان امید خود را از دست نداده و به جستجو ادامه می دادیم....