رمان افسانهٔ فارِلین☯︎ پارت 2

۰ نظر گزارش تخلف
⚡︎abîme
⚡︎abîme

افسانهٔ فارِلین
پارت دوم: نامی تازه ☯︎

صبح، پیش از آنکه اولین پرتوهای خورشید از میان مه‌های فارِلین عبور کند، مِلیا چشم‌هایش را باز کرد.

چند لحظه به سقف خیره ماند. بعد ناگهان یادش آمد امروز چه روزی است.

آکادمی.

لبخند کوچکی روی لبش نشست.

از تخت پایین آمد و به سمت لباس‌هایی رفت که شب قبل آماده کرده بود. لباس‌های برادر دوقلویش روی صندلی قرار داشتند؛ پیراهن، شلوار و ردایی که حالا قرار بود برای یک روز صاحب دیگری داشته باشند.

مِلیا لباس‌ها را پوشید و موهایش را مرتب کرد. چند بار تلاش کرد موهایش را طوری ببندد که ظاهرش بیشتر شبیه یک پسر جوان شود.

بعد روبه‌روی آینه ایستاد.

چند لحظه به تصویر خودش نگاه کرد.

هنوز خودش بود.

اما اگر کسی او را نمی‌شناخت، شاید به‌راحتی باور می‌کرد که او همان برادر دوقلویش است.

در همین لحظه، در اتاق باز شد.

برادرش سرش را داخل آورد.

«آماده‌ای؟»

مِلیا برگشت.

«فکر کنم.»

برادرش خندید.

«فکر کنی؟ قرار نیست بری مهمونی. داری میری آکادمی.»

مِلیا اخم کوچکی کرد.

«خودت گفتی فقط یه روز.»

برادرش لبخند زد.

«هنوزم سر حرفم هستم.»

مِلیا هم خندید.

اما ته دلش کمی اضطراب داشت...

اگر پدرشان می‌فهمید چه؟

اگر کسی در آکادمی هویتش را می‌فهمید؟

اگر نمی‌توانست از پس این کار بربیاید؟

مِلیا نفس عمیقی کشید.

امروز دیگر قرار نبود مِلیا باشد.

امروز...

نِراث بود.

— Mela

نظرات

در حال حاضر امکان درج نظر برای این ویدیو غیرفعال است.

توضیحات

رمان افسانهٔ فارِلین☯︎ پارت 2

۸ لایک
۰ نظر

افسانهٔ فارِلین
پارت دوم: نامی تازه ☯︎

صبح، پیش از آنکه اولین پرتوهای خورشید از میان مه‌های فارِلین عبور کند، مِلیا چشم‌هایش را باز کرد.

چند لحظه به سقف خیره ماند. بعد ناگهان یادش آمد امروز چه روزی است.

آکادمی.

لبخند کوچکی روی لبش نشست.

از تخت پایین آمد و به سمت لباس‌هایی رفت که شب قبل آماده کرده بود. لباس‌های برادر دوقلویش روی صندلی قرار داشتند؛ پیراهن، شلوار و ردایی که حالا قرار بود برای یک روز صاحب دیگری داشته باشند.

مِلیا لباس‌ها را پوشید و موهایش را مرتب کرد. چند بار تلاش کرد موهایش را طوری ببندد که ظاهرش بیشتر شبیه یک پسر جوان شود.

بعد روبه‌روی آینه ایستاد.

چند لحظه به تصویر خودش نگاه کرد.

هنوز خودش بود.

اما اگر کسی او را نمی‌شناخت، شاید به‌راحتی باور می‌کرد که او همان برادر دوقلویش است.

در همین لحظه، در اتاق باز شد.

برادرش سرش را داخل آورد.

«آماده‌ای؟»

مِلیا برگشت.

«فکر کنم.»

برادرش خندید.

«فکر کنی؟ قرار نیست بری مهمونی. داری میری آکادمی.»

مِلیا اخم کوچکی کرد.

«خودت گفتی فقط یه روز.»

برادرش لبخند زد.

«هنوزم سر حرفم هستم.»

مِلیا هم خندید.

اما ته دلش کمی اضطراب داشت...

اگر پدرشان می‌فهمید چه؟

اگر کسی در آکادمی هویتش را می‌فهمید؟

اگر نمی‌توانست از پس این کار بربیاید؟

مِلیا نفس عمیقی کشید.

امروز دیگر قرار نبود مِلیا باشد.

امروز...

نِراث بود.

— Mela