( کپ ) یکی از نوشته هایی هست که این روزا مینویسم اگه دوست داشتید بخونید
نمیدونم از کجا شروع کنم... از شبایی که تا صبح گریه کردم و کسی نفهمید؟ از روزایی که لبخند زدم ولی از داخل داشتم خورد میشدم؟ یا از وقتایی که فقط دلم میخواست یکی حالمو بپرسه و واقعاً منتظر جوابش بمونه؟ زندگی برای من اونقدرا هم که بقیه فکر میکنن آسون نبود. خیلی چیزا رو توی سنی فهمیدم که هنوز باید بیخیال و خوشحال میبودم. خیلی وقتا مجبور شدم ساکت بمونم، در حالی که هزار تا حرف توی دلم بود. یه مدتایی شب که میشد انگار همه غصههای دنیا میاومدن سراغم. میرفتم زیر پتو که کسی نفهمه دارم گریه میکنم. اشکام میریخت و فقط به این فکر میکردم که چرا زندگی بعضی وقتا انقدر سنگینه؟ بعضی زخما هستن که هیچکس نمیبینه، نه جاشون معلومه نه دربارشون حرف میزنی، فقط هر روز باهاشون بیدار میشی و هر شب باهاشون میخوابی. شاید خیلیا منو یه آدم آروم ببینن، ولی هیچکس نمیدونه چند بار از شدت ناراحتی به سقف اتاق خیره شدم و فقط آرزو کردم یه روزی همه چیز بهتر بشه. من هنوزم دارم ادامه میدم، با یه قلبی که خیلی وقت پیش خسته شد، با یه لبخندی که همیشه واقعی نیست و با یه عالمه حرف که هنوز توی گلوم گیر کرده. شاید یه روزی همه این دردها تموم بشن، ولی فعلاً فقط دارم یاد میگیرم چطوری باهاشون زندگی کنم.
اگه دوست داشتید چندتا موضوع بهم پیشنهاد بدید که بتونم نوشته بنویسم :))
نظرات (۲۷)