افسانه کوچکترین پسر مارکیز، ارائهای از فونیکس ساگا
بعد اینکه پدر و نامادریم مادر و خواهرم رو کشتن، تصمیم گرفتم اونقدر قوی بشم که انتقامشونو بگیرم، سالها بعد من به هدفم رسیدم، ولی در این بین تبدیل به یه جانی بیرحم شده بودم که همه بر علیهش بودن، لحظاتی قبل از مرگم توی میدون نبرد و توی 35 سالگی به پسر جوانی که میخواست با کشتنم انتقام پدرشو بگیره گفتم راه منو نرو، نزار دستت به خون آلوده شه... و تمام.
ولی وقتی بعد از سیاهی چشمامو باز کردم دوباره 13 ساله بودم و خواهرم هنوز زنده بود، و البته که تقریبا همه مهارتهامو هم داشتم...
حالا که یه شانس دوباره دارم بیا همه رو نجات بدیم، و البته خودمو.
نظرات