فرصتی برایِ خاطره شدن؛
زندگیِ من،پر شده از ناهمواریهای ترسناک،اما دوست دارم زندگیِ دیگران رو پر کنم از مسیرهایی که با شوق در اونها قدم میگذارند و شعرِ عشق میخوانند؛
این قولای بود که به خودم دادم:]'
اما بعد،متغیرهایی واردِ زندگیام شدند که پیشبینی کردن و کنترلکردناشون غیرِ ممکنه؛
متغیری به اسمِ انسانها؛و طولی نکشید سرتاسرِ زندگیِ من گره خورد،با این موجودات'
به تعدادی وابسته شدم؛
به دیگران هم،
گاهی نزدیک گاهی دور،گاهی محتاج گاهی بینیاز'
اما تعدادی از اونها،برایِ من تبدیل به چیزی فراتر از انسان شدند...جالب است بدانید،ارتباطِ من با هیچیک از آنها به پایانِ خوبای هم نرسید ولی درنهایت،اسمِاشان ابتدا در گوشهای از قلبم و سپس،در ذهنم حک شد؛
"زهرا،زیبا،مهدی،ترانه،آلاله،مینا،نیلا،رایا[آراد،آرتین]"
از آن پس یادگرفتم؛
خاطرهای قدرتِ همراهیِ مارا تا دمِ مرگ دارد،که قبل از ورودِ به ذهنمون،به قلبامون وارد شده باشه'
به چه چیز فکر میکنید؟
چه راهِ حلای به ذهن میرسد؟
"بستنِ قلب"
موفقیتآمیز نبود'
"بستنِ ذهن"
موفقیتآمیز نبود'
بله،راهِ حلای ندارد.
هرگز از صدمهدیدن،نمیتوان فرار کرد'
یا دیروز،یا امروز و یا فردا...
درد خواهد داشت!!
سخت خواهد بود آنقدر که حتیٰ قادر به تصور'اش هم نیستید!
اما خواهد گذشت واز آن درد،یک اسم و یک خاطره باقیمیماند؛
آن نیز،بگذرد"
نظرات (۶۸)