HATRED²⁶(لباس عروس و داماد در انتهای ویدیو)
از دید رورا فردا صبح...
نور افتاب از لای پرده های اتاق به صورتش برخورد کرد... صورتشو جمع کرد و آروم چشم هاشو باز کرد.... آفتاب داشت طلوع میکرد... همان لحظه به در اتاق ضربه ای خورد... و در باز شد.... نیلی بود (اگه یادتون رفته خدمتکارش بود و باهاش یجورایی دوست بود)
نیلی : دختر پاشو... با اینکه خوشت نمیاد... اما این روز خیلی خاطره به وجود میاره...
رورا : به چه درد میخوره... وقتی به اجباره... و با کسیه که ازش متنفری و وقتی پیششی خجالت میکشی
نیلی چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: خب پاشو دوش بگیرم تا کمکت کنم لباس رو بپوشی
رورا هم بدون غر زدن مستقیم سمت حمام رفت...
بعد از چند دقیقه دوش گرفتن بیرون اومد...
سمت سشوار رفت و موهاش رو خشک کرد...
نیلی رفت کنارش....
نیلی : بیا لباس عروس خانوم رو تنش کنیم...
رورا لبخند محوی زد و سمت لباس عروس رفت...
رورا با خودش : چقدر ظریف و خوشگله... کاش اینو وقتی میپوشیدم که واقعا کسی رو دوست داشتم... ولی اون روز کاشکی منو بوس نمیکرد... الان احساساتم بهم گره خوردن... دوسش دارم یا ازش متنفرم؟
و بعد آه بلندی کشید ...
نیلی : هی زود باش وقت آه کشیدن نداری...
نیلی کمک کرد تا رورا لباس عروس رو بپوشه.
این لباس توی تن رورا بیشتر از قبل ظریف و خوشگل بود...
نیلی : خیلی خوشگل شدی...
رورا :ممنونم
نیلی : خب حالا باید میکاپ شی...
رورا : ممنونم... خودم انجامش میدم... تو برو به کارات برس
نیلی : باشه عزیزم... بعدا میبینمت...
و به سمت در رفت و از اتاق خارج شد...
رورا روی صندلی جلوی اینه نشست و شروع کرد به آرایش کردن...
بعد از تموم شدن کارش موهاش رو شانه ای زد و مثل یک گل پشت سرش جمع کرد...
از روی صندلی بلند شد و خودش رو توی آینه قدی نگاه کرد...
رورا با خودش : خیلی قشنگ شدم... اما اون چی؟ ... رورا بسه... حواست به احساساتت باشه... تو و اون از روی اجبار باهم ازدواج میکنید نه چیز دیگه.. ولی حرفای اون روزش.... نه نه نه.... اگه اون حسی داشته باشه... به من چه.. من احساساتم دست خودمه...
در همین افکار غرق بود که ضربه ای به در اتاق خورد....
نظرات (۱۴)