Skip to main content
۱۹ بازدید

  • ❤my sweet excuse BBH❤Just* 백현*❤ just Exo❤mohyun❤just  Fatemeh ❤
  • دریا
  • Kairah
  • Lucretzia-EXO
  • *پردیس*♢love KPop♡♢carla♡

فیک اگه بابام بفهمه _ پارت پنجاه و دوم

¸,ø¤º°`°๑۩ ⓐⓣⓞⓞⓢⓐ ⓐⓝⓓ ⓢⓔⓗⓤⓝ ۩๑,¸¸,ø¤º°`
¸,ø¤º°`°๑۩ ⓐⓣⓞⓞⓢⓐ ⓐⓝⓓ ⓢⓔⓗⓤⓝ ۩๑,¸¸,ø¤º°`
منتشر شده در تاریخ ۲۴ شهریور ۱۳۹۷

همه با تعجب برگشتن سمتش.
رپمان با تعجب گفت: لعنتی تو داری چیکار میکنی؟ میدونی چقدر نگرانتیم؟..... الو....الو جیمین.....( بوق بوق بوق)
جین با نگرانی گفت: چیشده؟
رپمان با عصبانیت گوشیو پرت کرد رو تخت و دستشو تو موهاش کرد.
رپمان: معلوم بود خیلی حالش بده. واضح بود. صداش از ته چاه میومد.
قلب وی مچاله شد. همش تقصیر اون بود.
شوگا: حالا باید....
رپمان: میترسم بلایی سر خودش بیاره. همین الان ماهم برمیگردیم سئول. همین الان!

جیمین گوشه اتاقش نشسته بود و به نقطه نا معلومی خیره بود. فندکشو هی روشن و خاموش میکرد و اجازه میداد صحنه ای که دیده بود بارها و بارها تو افکارش تکرار شه.
جیمین: بیشتر.....بیشتر.....
به شعله فندکش خیره شد.
جیمین: بیشتر باید ازش متنفر شم! اونقدر که دیگه....
سرشو به دیوار تکیه داد و با بدبختی گفت: اونقدر که دیگه دوستش نداشته باشم...
شونه هاش شروع به لرزیدن کرد و گریه ش برای هزارمین بار شروع شد.

بچه ها رسیدن سئول و اولین کاری که کردن این بود که کوکی و وی رو بفرستن خونه و خودشون برن خونه جیمین.

کوکی و وی وارد خونه شدن. وی برق خونه رو روشن کرد و وسایلشو گذاشت رو میز.
کوکی خواست از کنارش رد شه که وی گفت: باید حرف بزنیم.
کوکی همونجور که پشتش بود گفت : حرفی نداریم که بزنیم.
کوکی میترسید .‌ میترسید دستش رو بشه و وی عصبانی شه. همین الانش هم وی خیلی شاکی بود.
وی با تحکم گفت: تو تو خونه ی من زندگی میکنی و هر چی من بگم رو گوش میدی کوکی! ما باهم حرف میزنیم!
به کوکی نزدیک شد. از پشت سر دهنشو چسبوند به گوش کوکی. کوکی یه لحظه از داغی نفسای وی گر گرفت و لرزید.
وی: نمیتونی از دست من فرار کنی. بهر حال....
دستاشو رو بازوهای کوکی گذاشت و صورتشو بیشتر به گوش و گردن کوکی فشرد و ادامه داد: ما تو یک خونه ایم و هر موقع بخوام تنبیهت میکنم!
تک خنده ای کرد.
وی: میدونی که بخاطر تو خیلی تحقیر شدم نه؟
دستاشو دور بدن کوکی حلقه کرد.
وی : هممم...تاحالا فقط وی رمانتیک رو رو تخت دیده بودی نه؟
کوکی دستاشو رو دستای وی گذاشت و سعی کرد جداشون کنه.
کوکی: وی تمومش کن.
وی بیشتر بهش چسبید و با سماجت نگهش داشت. از پشت گردنشو گرفت و سرشو به سمت بالا مایل کرد و لباشو گذاشت رو گردن کوکی. اروم گردنشو بوسید وگفت: میخوای اون روی سگمو هم ببینی؟ هاه؟
کوکی: آ..آی وی گردنم...



گزارش تخلف