Skip to main content
۲۰ بازدید

  • felic
  • ❌Fukase❌
  • ملکه زیبای من پارک شین هه _  خواهشا پست آخرم بخونید برای من نه بخاطررخودتون
  • بستع شد (حالم بدع این روزها....میدونی درد هام خیلی زیادع....بغزع ولی اشک نی....بی صدا.....)
  • ❀◕ ‿ ◕❀★☆ ♥ραяуα♥☆ ★  ❀◕ ‿ ◕❀

پارت بیست و پنجم(بهشت تاریک)

felic
felic
منتشر شده در تاریخ ۱۶ مهر ۱۳۹۸

بدبخت پسره خیلی کم رو بود.حالا به من چه ولش کن ایون حالش بده *-*رو بهش گفتم-ایون کی بهوش میاد؟؟
پسره-که اسمش ایونه..نمی دونم شاید تا فردا بهوش اومد..راستی خودت اسمت چیه؟
من-اسم من تینا هستش و اینم دوستم ایوندی و تو؟
پسره-می تونین منو آستا صدا بزنین!
من-اوکی آستا 0_0
دوباره گفت-ببخشید فوضولی می کنم ولی می تونم یه سوالی بپرسم؟؟
من-بپرس!!0.0
آستا-تو یعنی شما دو تا چرا بیهوش شده بودین؟؟
یه نگاهی بهش انداختم خوب بهش نمی یومد آدم بدی باشه..شروع کردم از اول تمام اتفاقات رو براش تعریف کردم.
حرفام که تموم شد به یه نقطه نامعلوم زل زد و رفت توی فکر..گفت-گفتی اسم اون شیطان لارینه؟؟
سریع گفتم-خب آره چیزی راجبش می دونی؟؟
آستا-نه فقط می دونم از یه خانواده اصیل زادست.
من-ببخشید که اینو می گم اما می تونی کمکمون کنی دوستامون رو پیدا کنیم؟؟
و با یه حالت التماسی نگاش کردم..یهو پقی زد زیر خنده!با صدای خندش ایوندی تکون خورد.وای خدایا شکرت!یکی زدم پس کله ی آستا و خواستم چیزی بگم که یادم اومد همین الان باهاش آشنا شدم و نباید پسر خاله بازی در بیارم و برای همین گفتم-ببخشید زدم تو سرتون فکر کنم دوستم تکون خورد می تونی یه نگاهی بهش بندازی؟
در حالی که هنوز می خندید گفت-بابا دختر تو چقدر باحالی!حال رسمی حرف زدنت دیگه برا چیه؟باشه حالا یه نگاهی بهش می ندازم!
همین که انگشتش رو به ایوندی نزدیک کرد ایون چنان جیغی کشید که من که اون طرف نشسته بودم کر شدم فکر کنم پسره کلا شنواییش رو از دست داد.XDآخه بگو دختر مگه مرض داری!همونطور داشت نفس نفس می زد و حرف می زد-تینا..لوسی..کتی..الکس..کجایین؟؟اینجا کجاست؟؟کجا رفتین؟؟منو تنهام نزارین!کمک!کمککک!!
آستا-فک کنم هنوز از خواب بیدار نشده داره تو خواب حرف می زنه باید هوشیارش کنیم!وگرنه تا شب کابوس می بینه.