Skip to main content
۴ بازدید

  • felic
  • ≈§سارا انیمه§≈*کیتانا*
  • ♥MAHSA☆EXO•L~bbh♥
  • Àŕãşĥ
  • ✿七海 Nanami

پارت آخر-بیست یکم(بهشت تاریک)

felic
felic
منتشر شده در تاریخ ۸ شهریور ۱۳۹۸

(از زبان کتی)
بعد از اینکه تمام اتفاقات رو برای کانامه جاستین و اوسوی تعریف کردیم کانامه فقط گفت-می دونستم این اتفاق میفته!
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم-چطور؟؟تو اون شیطان رو می شناختی؟؟
بهم نگاه کرد و گفت-آره خیلی خوب هم می شناسمش و می دونمم چرا دنبال الکسا بودش.
با کلافگی گفتم-میشه بدونم چرا؟؟
اونم گفت-بخاطر یه انتقام قدیمی!
ایندفعه کریس وارد بحثمون شد و گفت-آقای محترم میشه بهتر توضیح بدین؟؟
کانامه نگاهی به هممون کرد و گفت-حدود 2000 سال پیش وقتی که تمام خون آشاما تو قاره اروپا زندگی می کردن و هیچ دشمنی بین هیچکس نبوده اولین شیاطین ها به دست جادوگرا به وجود میان.حتی خون آشاما هم به دست جادوگرا به وجود اومده بودند.و حالا جادوگرا می خواستن همه ی شیطان ها و خون آشاما رو از بین ببرن!البته نه همه فقط کسایی که اصیل زاده نبودن و به دست دیگر خون آشام های اصیل زاده و شیاطین ها به وجود اومده بودند رو می خواستن بکشن!شیاطین های اصیل زاده زیاد نبودن فقط یه خانواده بودن برای همین همه ی شیاطین ها کشته میشن و فقط اونا میمونن.و اونا هم از همون وقت می خواستن انتقام بگیرن.خون آشاما دسته کمی از شیطان ها نداشتن فقط تعداد اصیل زاده هاشون بیشتر بود.و بدبختی این بود که اونا از خانواده ما هم بدشون می یومد!چون پدرم که پادشاه همه خون آشاما بود از همشون قدرتمند تر بود.اونا نمی خواستن کسی از خودشون قدرتمند تر روی زمین باشه برای همین به ما هم حمله کردند.اون زمان الکسا تازه به دنیا اومده بود.
پریدم وسط حرفشو با تعجب گفتم-مگه الکسا خواهر توعه؟؟
کانامه-صبر کن حرفام تموم بشه!الکسا هنوز خیلی کوچیک بود و پدرم نمی خواست اتفاقی براش بیفته برای همین ازم خواست الکسا رو از اونجا دور کنم.منم حرفشو گوش دادم چون خواهر کوچولوم رو خیلی دوس داشتم.وقتی منو الکسا از قصر خارج شدیم اونا به اونجا حمله کردن و پدر و مادرم رو کشتن!!
کریس پرسید-پس بقیه خون آشام ها چی؟؟
کانامه-اونا همه کشته شدن البته اصیل زاده ها زنده موندن.فقط خانواده من کشته شدن.
ازش پرسیدم-تو چیکار کردی که الکسا تبدیل به ساحره شد؟
کانامه-من هیچکاری نکردم ولی می دونستم که نمی تونم بدون پدر و مادرم الکسا رو بزرگ کنم برای همین اونو بردم کنار در خونه ی بزرگ ترین جادوگر شهر که مرد مهربونی بود و بر خلاف بقیه.....